۱۳۸۹ فروردین ۴, چهارشنبه

Eandaez 2

درعین حال مانبایدفراموش کنیم که,وقتی به کسی که,در مشکلی گیرکرده است پندواندرزی میدهیم ,دردی دردرون اوست وزخاطر نبریم,که,اکنون,اونیازبه دلجوئی ویاری داردوآن اندوه ورنجی راکه درسینه داردوباعث دلگرفتگی واندوه دل,او شده است واینراکه اوهم اکنون سینه ای وقلبی روح وذهنی درآزاروغم است که نیازبدلجوئی ویاری دارد,نه نکوهش وسرزنش ومتلک وکنایه,ویاحتی شاید استفاده,وشاید حتی سواستفاده,ازموقعیت فعلی او,دراین بهترین زمان,که,ازنظرمافقط بهترین زمان است نه,از طرف او,که بگوئیم,الان وقت آن است که بایدباویادبدهم که دیدی سرت خوردبه سنگ من بهت پیشتر,که,گفته بودم چرا برای اوهم اکنون بدترین زمان برای شنیدت عیب وگرفتن ایراداز اوست واو نیازمندیاری ست نه اینگونه سخنهای نابجای دردناک که براندوه,فزوده وغم بسیار میکند تاجائی که شخص به خلوت رفته باخودبگویدبهتر که هیچکس نداندچه دردل من میگذردتاخودم فکری بحال خودم بکنم,تااینکه کسی یابمن خشم گیردیاسرزنشم کندیامراازخودبا زبان خود بااینهمه ایرادگیری ازمن ارخویش براندوهم برغم بیافزاید .مانمیخواهیم دیگران,رااز خوددورکنیماگر واقعابادل قصدداریم,که,اوراکمک کنیم بادل نیزمی بایست اندوه ومشکل فعلی اورادرک کنیم وچاره ای درست برای اوپیدا کنیم که,او,ازگفتن دردخودبمالااقل آسوده گرددنه غمگین تروافسرده تر وآشفته تروسنگین تراز خوددردوغم.
*- صدهاراه,برای پندواندرزدادن وجودداردامابیشتربدترین گونه آن،که همان روراست پندگفتن است رابرمی گزینیم.*ارد بزرگ
اینگونه وبدین شکل دلداری دادن هائی هم,که شایدازسر مهرهم,باشدودرخودحتی پندواندرزی نهفته داشته باشد بیشترآزاردهنده است ودردی نیزبردرداولیه میآفزاید گفتنن پند نیز راه خود را دارد تا اثر گذار باشد وجای آن نیز بسیارمهم است درنتیجه ,وقتی که شخص میبیند اصلاموضوغ اولیه فراموش شدکه,اوچراغمگین بودچه مشکلی داشت ودر جای آن هزارویک عیب وایراددیگر هم براوگرفته شدکه یکی بعداز دیگری بنوعی تحقیراحساس وعملکرداوست واینگونه پنددادنی,نیزازهر شخصی هم که باشدعزیز ترین وغریبه ترین هرچقدرازروی دوست داشتن باشدنه تنهااثر نمیکندکه حتی آزردگی ورنجش خاطرنیزایجادمیکند,آنهم,وقتی شخص ببیندازنگاه فلانی,پرازعیب وایرادبوده,است ودرنگاه او,هیچ اززندگانی نمیداند,درحالی که چنین هم,نیست,امابهتراست وقتی تااینحدشماخودرابااو یکی دیده ایدویااورا محرم اسرار دل کرده اید وغم خویش باوبازگفتیدو نیاز داشتیدبااودردودل بگویید وچاره ای بجوئیدولی میبینید که اودرجای آن به دوستی ودشمنی,فقط شمارامیکوبدفقط کافی ست که به زندگی خوداودقت کنیدوببینیدخوداو تجربه هایش راچگونه استفاده کرده است,اصلا چگونه آدمی ست مورداعتمادهست یاخیر.وایا درقدم اول اشتباه نکردید که به او درد خود بازگفتید ولی اگر ازتنردیگان شماست واینگونه باشما رفتار میکند هرچند ممکن است از سر دلوسزی باشد ویا واقعا خوداونیز دلش سوخته باشد که به خشم آمده اینگونه رفتار میکند بخاطر داشته باشید درمقام چاره جوئی شما نیاز به انرژی منفی وازدست دادن اعتماد به نفس خود دراین زمان نیستید که اجازه بدهید که اینگونه تخریب فکری درشما ایجاد شود وچون دوستی ست حتی اگر میدانید اونیز دلوسز شماست اما پند ازکسانی بپذیرید که مطمئن هستید واقعا خیرخواه شما هستندوبدانیدکه خودایشان چقدرانسان خوب ومهربانی بوده است وتاکجای راه زندگی خودموفق بوده است وهم اکنون درکجای زندگی ایستاده است آیاموفق است آیاهمواره خیرخواه همگان بوده است آیابراستی دوست ماست؟گاه غریبه ای بهتر دوستی میکند تا آشنائی که با تخریب روحیه ی ما درزمان غم بدتر باعص سرگردانی فکر متا میشود که بخودهم شک کنیم که دیگر همین انرژی منفی آن یک ته مانده ی قدرت مارانیز ازما سلب کند وباعث شود آنقدر آشفته شویم که نتموانیم حتی چاره ای بیشتر برکارخود کرده وحتی شکست خودرا بدون اینکه گامی برای بهترشدن اوضاع برداریم قبول مکنیم ودست کشیده به آنچه شد رضایت دهیم واین درست نیست شما همواره برای جبران شکست مییبایست اعتماد بخودرا نگه دارید وتلاش خود ر بکنیدواجازه ندهید پندواندرزهائی که به شکل نادرستی به شماداده میشودیا بگونه ای ناامید کننده شمارابه فکرهای آلوده ی منفی ازخود وجهان شما میکشاندکه ازخودهم ناامید شوید هرگزراه رابرشما ببندچون شاید این شخص چنین هدفی هم نداشتهباشد اما متاسفانه اثرآن برروح زخمی شماجزاین نبوده است .لذادقت کنید"پندها.اندرزها به اشتباه سم روح شما نشود" وواقعا شکل پندرابرخودنگه داردوبگونه مثبت ازآناستفاده کنیدکه درمقاماولیه نیز هیچ پندی جز برای بهترشدن زندگی مانبوده است.بسیارنددوستانی که درغم واندوه پندواندرزایشان نه تنهامایه درداست که حتی درزمان نیاز بیشترازانسان دوری جسته وتلاش میکننددورباشندوبه گونه ای انسان درمییابدکه دراین روزگاربیشتر زمانی انسان را دوست دارندکه,بتواننددرخنده ی او شریک باشندامادرغم واندوه نه دوای دردندنه مشکل گشانه چاره سازنه پند دهنده,بلکه خودنیزدردی عمیق تردرخاطره که این نیزدوست نبو نه,آنگونه که من تصور میکردم ,که غم وشادی من باهمه محبتی که نشانم میدادازآن اونیز هست وبسیاری مواقع انسان بخاطرمیاوردکه زمانی که,نیاز نداشت همین دوست چقدر برای اوو از خوبی ها وپندها واندرزهاوارزش ها وباورها میگفت ودردم نیاز دوری را بر باتو بودن وهمراه توغمگین بودن ترجیح دادوچون بپرسی چراچه شدخواهد گفت دراین زمان بهتر بودتنهاباشی تاخود تصمیم درست خودرابگیری !به این بهانه که:شاید که من دردادن پندی وچاره راهی اشتباه کنم واگرچه گاه محبتهای بیش ازحد ممکن است درغم آدمی باعث گرددکه کسی دچار هیجانهای غم وافسردگی وعصبانیت شدیدشودوچاره راهی راازاین غم بتونشان دهدوچونکه ,تراغمگین یا گرفتارمیبینید,میخواهدبه هرگونه هست ترا نجات دهدواین احساس بیش ازحدوخود باختن روحی,از علاقه بیشترمشکل سازمیشودتایاری دهنده که,البته بیشتردرافرادخیلی نزدیک خانواده چنین اتفاقی میافتدامامسلم است درست زمانی انسان بیاری همگان نیازمنداست که گرفتارچیزی شده است پیش یا قبل,ازآن,دوستی فقط لحظاتی سرکردن باهماست وبس اماانسان دوستی راناز داردیاری رامیخواهد که همواره همراه ویاورباشد نه درزمانی که فقط مناسب اوست وخودرادرامان میبینددوست باشدوهمراه ودردیگر مواقع غریبه ای که دوری میکند یا زبان به ایرادگیری میگکشاید یا حتی باعث رنج وئودرد ادمی دردرددرون امروزی مامیشودتایاری دهنده ای بامرام درمقام دوست.
____ بگوید با او...از ف.شیدا______
آسمان چون تو نبود
آسمان همواره
در غروب رفتن
پا بپای خورشید
رفته تا لحظه آخر با او !
تا که در بدرقه خویش بگوید با او
باز فردا برگرد !
____ اسفندماه 1384 ف. شیدا _____
خودما گاهی درزمانی که میبینم کسی که دوست نیداریم در موقعیت بدی قرار گرفته است ممکن است بعلت عشق وعلاقه ای ذکه باو داریم حتی دردادن پند واندرز وچاره راه اصرار نیز بورزیم وهمپای او چنان درغم شریک شویم که خود نیز دردل سوز واندوه شدید را اصرار کنیم اما زمانی که می بینیم این شخص به هیچ وجه پند پدیر نیست بهتر آن است که اورا درحالی که هست رها کنیم تا به شیوه خود مشکل خود حل کند حتی اگر عزیزترین ما باشد چراکه گاه هیچ پند واندرزی براینگونه اشخاص اثر نداشته باز براه خویش ادامه میدهند ودراصل انککه بیشتر میسوزد ما هستیم که اینهمه یا عشق ومحبت تلاش میکنیم مشکل اورا حل کنیم وشاد درنهایت نیز خود را ازچشم او بیانداریم بی اینکه درک کند چقدر خود ما بپای او سوختیم وچقدر غصه ی او غم روز وشب ماشد وچه بهتر که نه دیگر باو کاری داشته باشیم نه در شرایطی دیگر تلاش کنیم انسانی را که پند نمیپذیرد با پند خود براه درستی که می بایست برود وقادر بدرک آن نیست هل بدهیم ایمنگونه رفتن نه برای ما سودی دارد نه براستی برای او پسهمان به که بگذاریم خود درنهایت دریابد که اشتباه از چه کسی ست ودلسوز واقعی او چه کسی بود وچرا اینهمه تلاش داشت غم اورا ازبین ببرد چراکه بیشتر اوقات درک نمیکنیم دراین مورد بزرگان نیز میگویند
*- آن که پند پذیر نیست ، در حال افتادن در چاله سستی و زبونی
وپرچه ما خواهان رنج وزبونی عزیز ودوست وآنشایان خود نیستیم اما گاه مجبوریم این شخص را بحال خود رها سازیم تا خود پند زندگی از زندگی گیرد .
_____ خدا یارت , ف.شیدا ______
توخود در باور چشمان من دیدی
که پر ازاشک واندوهی توان فراسا
بدرد وغصه واندوه تو
پرپر زدم روزی
وتو ...حتی
برای دیدن اندوه ورنجِ مانده در قلبم
نفهمیدی که گر مهری بدل
برتو نباشد بر دل وسینه
چرا باید بدینسان
در غمت آشفته وخون دل شوم هردم
که دریادت
ترا غمگین به کُنج خاطر خود
باز میبینم
نمیدانی
وتو هرگز ندانستی که این دل
...رنجهایت را
بدوش خود کشد هرباره وهربار
که تو درغصه ای درسینه آشفتی
تواما این نمیدانی
ومن دلخسته از گویائی مهرم
کنون راهی شدم بر روزگارخود
که خود هم دردلم انبار غم بودم
ولی در رنج تو همواره ...همراهت
تواما این نمیدانی
تواما این نمیفهمی
...
برو دیگر , که من هم
خسته از تکرار تکرارم
که منهم خود گرفتارم
که منهم بیش ازاین
تاب وتوانم نیست
که دردت را بدل هردم کشم روزی
برو دیگر
گخ من دلخسته از این بازی تکرار
سپردم قلب تو بر روزگار تو
خدایم یاورت باشد
که دردل در ,دعایم جاودان هستی
فرزانه شیدا/ 1388__________
در عین حال نیزهرکسی لایقِ,این نیست که,به ماپندواندرز بدهدچراکه هرپند واندرزی هرچقدردرست بایددیدکه,درکجاباید ازآن استفاده کندوچراباید چنین,پندی داده شودوایا جای این پند دراین موقعیت فعلی هست یا خیروآیادرپشت آن براستی مهری نهفته است یااینکه بنوعی سردکردن دل,وروح آدمی راسبب میگردد بیبش ازاینکه یاور راه باشدودرعین حال,هرکسی راه پنددادن رانمیداندواما پندهرکسی راهم نبایدگوش کردوعملی کرده وانجام داد ما باید اول ازشخصیت خود پند دهنده باید اطمینان داشته باشیم واز هدف او دررابطه باخود اگر ازعزیزان ماست که واقعا میدانیم دلسوز ماست میتوانیم لااقل اسوده باشیم بدخواه ما نیست حال اگردرست وبجاعمل نکرده است یابه گونه ای نادرست پند را بمامیدهدمشکل اوست نه شما.درعین حال همیشه نیزانسان دردرجه ی اول,باید بصدق وراستی ویکرنگی فردپنددهنده مطمئن باشدآنگاه,اگردرگوشه ی احساس سرخورده وشکست خورده ای ترادیدوازغمت غمگیمن شدپندراپذیرفت وگرنه بسیاری ازپندواندرزهادر پشت خوددردنیای کنونی بخصوص از کسانی که معلوم نیست چقدرواقعادوست ویارآدمی,هستند ونمیدوانیم که,تاکجای دوستی بامادوست هستند پذیرفتن هرپندی عاقلانه نیست درکل قبول حرف دیگران بدون آگاهی از صحت ان ودانش اینکه ایا به همین شکل که گفته میشود گفته شده است یا درپشت پندی درجایگاهی آیا چیزی بجز پند برای موفقیت آدمی نهفته است یا خیربه خودانسان بستگی داردکه چقدردرزندگی دوستان واطرافیان خودرامیشناسدوتاچه حدمعنای پندهارادرک میکندودرعین حال بسیارند پندهائی که درجای نادرست بکاررفته ونتیجه ای درست معکوس برای مادارندومیبایست دراینگونه مواردکاملا هشیار باشیمبخصوص که هیچکس بحدماشکل مشکل وگرفتاری مارانمیداندوممکن است خوداوهم,ازماجرادرست برداشت نکرده باشدوپند واندرزی بدهدکه باگوش دادن به,آن بیشترانسان دچار مشکل شود
______ اتفاق _____
افتاد
آنسان که برگ
- آن اتفاق زرد -
می افتد
افتاد
آنسان که مرگ
- آن اتفاق سرد -
می افتد
اما
او سبز بود و گرم که
افتاد
_______ « قیصر امین پور » _______
درواقع هدف ازگفتن اینهمه سخن این بود که بگوریک گاهی,نشنیدن پندی ازفردی که به صداقت اوشک دارم بهترازشنیدن آن است چراکه ممکن است بدتر مشکل ساز شودومیبایست,این رانیزیادبگیریم که پندهاواندرزهاراازهرکه هست به شکل درست,بیاموزیم وجای آنرانیز بدانیم تاخودنیزدچار همین اشتباه نشویم که نابجاپندی بدهیم,که بیشترخطاست بخصوص اگربدرستی مفهومم آنرانیزدرک نکرده باشیم و.درعین حال,درهمه جاهر پندواندرزی عملی نیست وبایدجائی آنرابکار ببریم که براستی دردی دواشودوبه چاهی نیافتیم که چاله قبلیِ,آن بهتر بامامیساخت تااینگونه درعمق خیانت وبدی دوستی نارفیق ,اندرزی رابپذیریم که بدترمشکل سازآدمی میشودوهدف این است که بگویم خودِ« پند واندرز» هرگزدرجای خود بدنیست این گوینده ی آن است که,میبایست صداقت ودوستی ومحبت اوراحتما به مرحله ی امتحان گذاشته باشیم ومطمئن باشیم که,اوبراستی بفکر صلاح وپیشرفت وشادی ماست

_______اگر دل دلیل است « قیصر امین پور »______
سراپا اگر زرد پژمرده ایم
ولی دل به پاییز نسپرده ایم
چو گلدان خالی ، لب پنجره
پر از خاطرات ترک خورده ایم
اگر داغ دل بود ، ما دیده ایم
اگر خون دل بود ، ما خورده ایم
اگر دل دلیل است ، آورده ایم
اگر داغ شرط است ، ما برده ایم
اگر دشنه ی دشمنان ، گردنیم !
اگر خنجر دوستان ، گرده ایم !
گواهی بخواهید ، اینک گواه :
همین زخمهایی که نشمرده ایم !
دلی سربلند و سری سر به زیر
از این دست عمری به سر برده ایم
________ « قیصر امین پور » ________
بسیاری مواقع پند واندرزی چنان میتوانددرزندگی آسیب زننده باشندکه ندانستن آن درآنزمان به صلاح آدمیست چراکه,ازسوی کسی یاکسانی بمامیرسد که بیش ازایستادن ماامید زمین خوردن مارا دردل دارند لذادرمواقعی که دردودلی دارید اگربه,کسی هم گفتید تابع صدردصدافکارواندیشه ی او نباشیدوهمواره دردرستی عملکردخوددرانجام پند مطمئن شویدومصلحت وصلاح خویش راباموقعیت خویش هماهنگ کنید.زیراکه بسیارندزیباترین چیزهاکه,اگربد بکارگرفته شودفاجعه می افریند پس به چاه هرکسی نیافتیدونصیحت ومحبت هرکسی رانیزپذیرا نباشیدلااقل نه پیش ازاینکه کامل اورابشناسید ودرعین حال تحت تاثیر دیگران نیزنباشیدکه آنگاه مداوم برای ماتولید اشکال,خواهدنمود.باید اینرانیزبخاطرداشت هیچکس صلاح مارادرزندگی مابهترازخود مانمیداندچراکه هیچکس ازتمامی چون وچراوتمامی زوایای زندگی ماباخبرنیست که چاره ساز واقعی مادرزندگی باش پندواندرزرا بایدشنید وبکار برد وآدمی میبایست نیز پند پذیرباشدامابموقع وبجاوبا توجه وآگاهی ازنتیجه ی آن لذادردادن پندواندرزوهمچنین گرفتن پندواندرزهانیز می بایست هشیاربودوبجاوبموقع ازآن بهره گرفت تابراستی قادرباشد کمکی درراه زندگی برای ماباشد که بی شک هیچ پندی بدنیست اگردرست معناوتفسیر شودودرست بکارگرفته شود
*- پر حرفی در هنگام اندرز ، از اثر آن می کاهد .*اُردبزرگ
*- اندرز جوان باید کوتاه ، تازه و داستان وار باشد .*اُردبزرگ
*- فراموش نشدنی ترین,اندرزهاآنهایست که اندوهی فراوان برای بدست آوردنشان کشیده ایم.*اُردبزرگ
*- اندرز پیران،بیشتر زمان هامملوازخون ودرداست که بدبختانه جوان,از فهم آن ناتوان است.*اُردبزرگ
*- صدهاراه برای پندواندرزدادن وجوددارداما بیشتربدترین گونه,آن ،که همان رو راست پند گفتن است را برمی گزینیم.*اُردبزرگ
*- آن که پند پذیرنیست ،درحال افتادن درچاله سستی وزبونی است.*اُردبزرگ
●پایان فرگرد پندواندرز● به قلم:فرزانه شیدا


   Senior Assisted Living
Put your loved ones in good hands with quality senior assisted living. Click now!
Click Here For More Information
 

Eandarz 1

بعُد سوم (آرمان نامه ارد بزرگ) فرگرد *اندرز*
کتاب بعد سوم آرمان نامه "ارد بزرگ" به قلم "فرزانه شیدا"
کتاب بعد سوم آرمان نامه "ارد بزرگ" به قلم "فرزانه   شیدا"
●بعُد سوم آرمان نامه اُردبزرگ
● فرگرداندرز●
ماانسانها بیش ازهرچیزدرزندگی ودر طول مدت عمر خود پندواندرزمیشنویم ومیتوانم بگویم اینهمه که,درایران ودربین مسلمانان متداول است,درهیچ کجای,دنیاتابدین حداین امری متداولنیست وسخنان بزرگان که خودنوعی پندواندرز است جای خودرادر زندگی مردمان دارد ودرزندگی عمومی معمولا کمتر کسی بکار کسی کارداردتابدون آنکه, اوبخواهد کسی باو پند واندرزی بدهد وشاید درخانواده ها وبین والدین وفرزندنیز پندهاواندرزهائی ردوبدل میشوداما بشدت ماایرانیان نیست ومیتوانم بگویم که شاید این ازاینروست که زیادی دادن پند واندرزبه,اطرافیان پس ازمدتی دیگران را خسته کرده وبستوه میاوردواینسوی آبهانیز چون معنقدند که پندواندرز درزمانی می بایست داده شود که نیازآن دیده شودودر بسیارکوتاه باشدودرعین حال عمیق.
*- پر حرفی درهنگام اندرز،ازاثر آن می کاهد.*ارد بزرگ *
وهمواره تلاش براین است که درنوع تربیت آموزشی بخصوص دردبستانها مدارس ودانشگاهااین نوع پند واندرزهائی که لازمه ی زندگیست با برانامه ریزی خاصی به دانش آموزان بزرگ,وکوچک داده شود که شکل متداول پندواندزها یابصورت داستهانهاوقصه هادرکتاب باشدودرلابلای برنامه های متداول کلاسی باشد یابنوعی چه ازسوی خانواده,چه آموزش وپرورش داده شودکه بااحساس وغرورکودک ونوجوان وجوان نیز بازی نشودوتوجه خاصی نیزبه گفتن شکل آن دارندچراکه پندواندرزگاهی درزمانی داده میشود که بیش ازانکه شکل یاد دادن بنوع دلسوزانه پدرانه ومادرانه راداشته باشددراکثر مواقع مثل سرزنش ونکوهش ازآن استفاده میشودوتلاش براین است که حتی درصورت اینکه اشتباه وخطائی رخ داده است به جبران آسیب آن بپردازیم ومشکل رانیزحل کنیم, نه,اینکه خودغمی شویم برغمی دیگر..
____ وتو...رفتی _____
به هزار نغمه برایت گفتم
با هزار نگاه
با لبخندهای بسیار
وگاه بااشکهایم نیز
تا شاید گوشه ای
از آنهمه محبتی را
که دردل برتو بود
بازگفته باشم
افسوس ...
افسوس هرگر ندانستی
چگونه میتوان
اینهمه عاشق بود
چراکه هرگز
کلامم را درنیافتی
وهرگز ندانستی ...
چگونه دوستت میدارم
ورفتی...
تنهائی اینجا بامن است
خاطره هایت را
برایش بازخواهم گفت
در لحظه لحظه ی دلتنگی.... بی تو...
_____ 1387 /ف.شیدا ______
سخن ,پند واندرزی که برای آینده ی کسی مهم وضروریست به نوعی داده شودکه,احساس نکوهش وسرزنش رادرشخص تولیدنکندحال چه کودک وجوانی باشدچه هرانسانی درهر سن وسالی زیراهدف ازآن,این نیست که ماکسی راسرزنش کرده وکوچک کنیم یاباغروراوبازی کنیم,اماچون بسیاری,ازچیزهای دیگربمانند تمثیل هاوضرب المثلهادرایران متداول شده است که به عنوان نوعی متلک وکنایه زدن به یکدیگراز آن بهره جویندچه,درجامعه چه,حتی,درخانه,وخانواده,وهمین امرباعث شده است که بسیاری درزمانی که می بینند کسی حتی,ازروی دوستی قصد دادن پندی راداردبازاحساس ناراحتی میکندویاحتی گوشی را درمیکندوآن دیگری رادروازه.چراکه معمولاکم پیش میآیدکه پنددادنِ,ایشان براساس این نباشد که درجائی,ایرادی به شخص بگیرندومتلکی نیزگفته باشندوخنده ای به,تمسخر نیزدرپایان مزه ی آن کنندواین شده است که,کمترکسی امروزه علاقه ای به شنیدن پندواندرزی داردکه سراسرکنایه وسرزنش ومتلک گوئی باشدوبنوعی تمسخروتحقیرنه درمعنای واقعی پندواندرزی برای,نشان دادن راهی ودلسوزی ومهربانی ویااز سردوستی وعشق حتی والدین نیز اینوع پندواندرز دادنها راچنان بی ارزش کرده اند که فرزند کودک ونوجوان وجوان تنه خیره بایشان نگاه میکندامادرعالم,افکارواندیشه های خود سیرمیکند وگوش شنوائی به آن نمیسپاردوعلت هم,همین است که,ماارزش واعتبارپندواندرزهاراازبین برده ایم ومقام,ارزشمندتجربیاتی,راکه نویسنده ی اولیه ی,آن پندواندرز,رابه,این رسانیده که پنددادواندرزی نوشت رانیزبی بهاکرده ایم و"قدرتِ پندی"راکه براستی میتوانست راهگشای مادرزندگی باشد نیزازآن گرفته ایم وحتی ارزش جوک روزانه,ازآن بیشتر شده است ومردم بیشتر تمایل دارند جوک وچیزهای شیرین بشنوند تاپندواندرزی برای بهتر شدن زندگی ودرعین حال بایدخاطر نشان کرد پند جائی بایدداده شودکه کارائی داشته باشدنه,اینکه فقطبه لحاظ گفتن کنایه,ومتلکی لب گشوده شود وقدروارزش پندی رابه,هیچ کشانده,اعتبارخودوپندراازبین ببرن چراکه وقتی پندی بیجا ونابجا وتنهابرای,آزردن بکاررود,بی ارزش ترین سخن نیزمیتواندتلقی شود.نه لااقل "درجائی که هدف مادادن پندی برای,راهنمائی کسی ست",چراکه کارائی خودرابارنجش فردِمقابل,بطورکامل,ازدست میدهدوشایداین پندحتی خاطره ی بدی نیز,برای آن شخص شودکه,هربار دیگری درهرجای دیگری,آنراشنیدبیادبیاوردکه پدرم یامادرم ودوستم...بااین پند مرابه ببادتمسخر وسرزنش گرفت یاباعث رنجش من شدلذا"ارزش پندواندرز"راپاس بداریم ودرست وبجاازآن,استفاده کنیم یالااقل باینگونه,نباشد که,دل کسی راباآن,بشکنیم که,هدف,ازدادن پندوندرزبه کسی,هرگزاین نبوده است.
*- اندرز جوان باید کوتاه،تازه و داستان وار باشد.*اُرد بزرگ
____ با برگ :« فریدون مشیری » ______
حریق خزان بود
همه برگ ها آتش سرخ
همه شاخه ها شعله زرد
درختان همه دود پیچان
به تاراج باد
و برگی که می سوخت میریخت می مرد
و جامی ساوار چندین هزار آفرین
که بر سنگ می خورد
من از جنگل شعله ها می گذشتم
غبار غروب
به روی درختان فرو می نشست
و باد غریب
عبوس از بر شاخه ها می گذشت
و سر در پی برگ ها می گذاشت
فضا را صدای غم آلود
برگی که فریاد می زد
و برگی که دشنام می داد
و برگی که پیغام گنگی به لب داشت
لبریز می کرد
و در چشم برگی که
خاموش خاموش می سوخت
نگاهی که نفرین به پاییز می کرد
حریق خزان بود
من از جنگل شعلهها می گذشتم
همه هستی ام جنگلی شعله ور بود
که توفان بی رحم اندوه
به هر سو که می خواست می تاخت
می کوفت می زد
به تاراج می برد
و جانی که چون برگ
می سوخت می ریخت می مرد
و جامی سزاوار نفرین
که بر سنگ می خورد
شب از جنگل شعله ها می گذشت
حریق خزان بود و تاراج باد
من آهسته در دود شب رو نهفتم
و در گوش برگی که خاموش
می سوخت گفتم
مسوز این چنین گرم
در خود مسوز
مپیچ این چنین تلخ
بر خود مپیچ
که گر دست بیداد تقدیر کور
ترا می دواند به دنبال باد
مرا می دواند به دنبال هیچ
____« فریدون مشیری » ____
ماآنقدرازدنیای پیرامون خوددرطول زندگی خوبی وبدی میبینیم که نیازانسانی ماپندها واندرزهائی ازسرمهراست ویاوری ولی,افسوس که,وقتی حتی به سراغ انسان بدوستی میایندوانسان رااندوه می بینند,بیش ازاینکه به دلداری بپردازندوبه گونه ای پنددهدکه شخص آرام گرفته,وراه خود پیداکندانقدرازاین سخن میرودکه تواشتباه میکنی,اشتباه میبینی,اشتباه,فکر میکنی,رفتارت ناردرست بود,اینطوری نبایدبکنی,جان من ازتجربه هاخوب برداشت نمیکنی,استفاده درست نمیکنی خودت میگویی,اماعمل نمیکنی]وووو...وهمانطورکه می بینید بیشترازاینکه دردی دواکنندازانسانی که درناراحتی وکلی گرفتاراست مدام ایرادگرفته,وبنوعی بجای پندواندرزی که,دردرادواکندازشما میخواهندخودتان نباشیدوخودراعوض کنیدوکس دیگری شویدامااینگونه پنددادن بدرداحدی نمیخورد هیچکس یک شبه,تعییر نمیکند بخصوص دردوره ناراحتی وبا این سرزنشهای شما!وهیچ کسی هم یک روزه این چنین آدمی که هست ,نشدوهیچکس نیز نمیتواندتمامی خط ومش وباورهای خودرانیزیک شبه بدور بریزدوکس دیگری باشدواگرمهربان,است تلخ وبداخلاق شود,اگرتلخ وبداخلاق است یکدفعه تمام عملکرد زندگی,راعوض کندآدمی خندان وآرام,وخونسردشودهدف که,وقت تلف کردن نیست دراین نقطه ی اتفاق وغم میبایست چاره جست نه,اینکه تئوری تحویل شخص بدهیم که بزرگ باش عاقل باش "ابن سینا"بالای درخت بودکه استاداوازراه,آمده وبه سرزنش گفت:" ابن سینا بیاپائین جای تو که"ابن سینا" هستی بااینهمه دانش ودانائی آن بالا نیست"!واودرجواب به لبخندی گفت" "من هرچه,هم باشم,هنوز یک کودک ده ساله,بیشترنیستم,ونیازبه بازی دارم,و"اقتضای سن کودکیست,که اقتضا میکندکه من بازیهای کودکانه ی خودراهم درجای خود,بکنم"!این جمله حقیقتی ست اماکجابایدآنرابکارببریمنه درزمانی که کودک ونوجوان ما باید تجربهها را نیز تجربه کند وخوددریابد تلخی زندگی چگونه است وچه باید بکندنه وقتی آدم چهل ساله ای گرفتاروناراحت به نزدماآمده ومابه او بگوئیم ازدرخت بیاپائین وبزرگ شوودرنهایت خوب "ابن سینا" دران زمان واقعاباهمه ی دانش وآگاهی وتیزهوش بودن درعالم,واقعی زندگی یک بچه بودومی بایست,بازی میکرداین آقاوخانومکه بتو روکرده است اکنون وحالاوقت بازی نداردولی شاید پای,آن بیافتد مثل خودمن بالای درخت هم برودوازلذت نشستن درآن بالاودیدن مناظرازآن بالا استفاده هم,ببردامااصلاهدف ازدادن پندواندرز دراین میان,چرافراموش شد هدف چه بودکه اندرزی اینگونه,داده شدبسیاری ازاندرزها درمکانی داده میشود که نه جای آن است نه,اثربخش است نه فایده ای داردنه,دردی رابرمشکل شخص متقابل ماکم میکندتازه"ابن سینا"همان بالا ماند چون براستی هم بچه ای ده ساله بود که میبایست بازی میکردوتوقع اینکه چون نابغه است بهتراست مانندنابغه رفتارکند چیزی بود میبایست استاد داو نیز درک میکردوانرا این نابغه"ابن سینا"بهترازاو میدانست وآن این بودکه کودک بایدکودکی کند جوان جوانی واگردربازی وسرگرمی وحتی زندگی,اشتباهی کرداین مطابق سن اوست,اوبایداین اشتباهات رابکندواگر اشتباه نبوداگر شکست نبودتجربه درکجا ی این عالم معناپیدامیکردکدامین پیروبزرگی قادربود پندی بمابدهدیا اندرزی راچاره ای در راه ومشکل ماکندویاکی سخنان بزرگان تااین حدارج ومرتبه ای,درتمام دنیا پیدامیکردکه هزاران هزارکتابی دردنیانوشته شودواشخاصی چون *"ارد بزرگ "واندیشمندان وفیلسوفانی ساخته شوندکه برای رسیدن به تمامی این تجربه هابسیار سختی ورنج کشیده اند تا امروزمنو شمادرخانه پابروی پاگذاشته,کتابی درجلو رو, درآرامش کامل خواننده تنها جملاتی ازآنان باشیم که در|آن درزندگی پوست انداخته اند بسیار شکسته شده اند بسیار رنج دیده اند وزندگانی را به سختی طی کردند تا شدند اینکه امروز شدند وکتابهائی نوشته شدازافکارایشان وبواقع از رنجها دردها شکستها وپیروزیهای ایشان که ارج هریک جمله ارزش یک زندگی ر باید به ما نشان دهد زندگی بزرگان عالم را.
ولی نشسته درخانه بدون داشتن وتجربه کردن یکی,ازاین صدجمله که درپیخود معنای یک زندگی راداشته است فقط به فقط جمله ای بخوانیم یا بیاد نگه داریم یا بابستن کتاب فراموش کننیم جملات وکلامی چون اینکه *ارد بزرگ میفرمایند :
*اندرزپیران،بیشترزمان هامملوازخون ودرداست که,بدبختانه جوان ازفهم,آن ناتوان است.اردبزرگ
درنتیجه تغییردادن یک انسان یااصراربراینکه تغییر کندنه پنددرستی ست نه"اندرز عاقلانه ای" دردرابایدجست وهمان راحل کردمسلماپس ازآن,این شخص نیزاین تجربه راعمری باخودخواهدکشید ودگرباره به چاه امروزی که درآن هست نخواهدافتادلذاپند زمانی ارزشمنداست که یاوری ویاری به انسان درزمان غم واندوه وگرفتاری ومشکل بدهدوحتی اینکه ماخوشمان بیاید همواره چون مادر بزرگ وپدربزرگی قصه گوباشیم ومدام لبی برای پندواندرز, مسلم است که برای همگان خسته کننده,وکسالت آورمیشودوحتی چندی بعد تلاش میکنندباانسان دریکجانباشند مبادادوباره شروع کندباینکه بگوید فرزندم!برای زندگی چگونه باش چگونه نباش !که بااولین کلام:فرزندم!...دل طرف راغم خواهدگرفت که ای وای خدای من بازشروع شد!وبازاین خودماهستیم که,ارزش "سخن"خود پائین آورده ایم که شخص دردل بگوید:وای,باز شروع شد!نوع پرورش وتفکرفردی,که سالها ی سال بااو بوده است با یکی دوبار گفتن اینگونه باش آنگونه نباش که تغییر نمیکند چراباید بی جهت تلاشی بیهوده کرده وزمانی را گفتن ناممکن ها کنیم که بدرد کسی نمیخورد؟!ما شایدبتوانیم فرزند دوساله ی خودرابگونه ای بار بیاوریم که پیروپندواندرزهای ماباشدامادرعین حال نمیتوانیم همیشه وهمواره درهمه جاحامی اوو مراقب اوباشیم که هرگزبدون پندواندرز گامی برندارد, اونیز بزرگ خواهد شد وپندوانرزهائی را که عقل,اوقبول میکندودنبال میکندوتجربیات خودراتجربه زندگی خود میکندودرکنار پندواندرزهای دیگر تلاش میکند به روش خود خیلی کند,واین غیرممکن است که مابتوانیم همه ی عمراورافقط با آنچه خود به اوآموخته ایم راه ببریموهموراه مراقب اووزندگی او باشیم زمانی مانیز پرندگاه خودرابایدپرداده وپس از یاددادن فن"پرواز"درزندگی,ایشان راراهی زندگی خودکنیم تاخودبه گونه ی خودزندگی کنددانه ازعمربرچیند پس انداز کندوزندگی خودوآشیانه ی خودرابسازد.
*- فراموش نشدنی ترین,اندرزهاآنهایست که,اندوهی فراوان,برای بدست آوردنشان کشیده ایم.*ارد بزرگ
وازاین روکه,انسان مسلما برای آموختن هزاراشتباهی میکندوآدمی جائزالخطاست انسان,اشتباه میکندآدمی گاه بی آنکه,بخواهدحتی راهی رامیرودکه,انتهای آن شیب خطرناکی حتی روبسوی سرازیر شدن به عمق دره ای ست امابی خبرازانتهاباز میرود,ولی باهمه ی اینها,براستی وقتی اشتباهی رخ میدهدباید اینگونه فکرکردکه:چه کسی عمدااشتباه کرده است همگان برایشان این,اتفاقی بوده است که افتاده است واکنون نیازمندیاری هستندنه سرزنش ونکوهش واصراربراینکه بطورکامل تغییرکن چون معلوم شدتااینجاکه آمدی,آدم درست وحسابی نبودی,که ضربه خوردی وبنوعی که,انگاربه ما میگویند:آدم شو!ودرحرف بگونه ای هستندکه انگاربگوینداصلاحقت بودبایداین بلا به سرت میامدیا شایدتعارف هم نداشته باشندوعلناهم,همین رابگویندوادامه دهند که:هرچه کردی,اشتباه بوده هست خواهدبوداصلا روش زندگی تودرست نیست ودرنهایت بگونه ای که,انگاراین است که رک بگویند:بزارآب پاکی بروی دستت بریزم توتابحال,اصلاآدم هم نبوده ای چه برسدبه آدمی باتجربه ...خوب اگراینگونه میخواهید پندبدهید ممنون! مانیازی نداریم چون درد که دوا نشدهیچ تازه به این نتیجه رسیدیم که فقط شماآدمید وماکه روزگاری خیال میکردیم درکله پری مغز گوسفند میخوردیم انگار فقط مغز خرخوردیم وخودمان خبرنداشتیم شایدم زیرسر کله پژی بوده,باشد خداداند!چون معلوم شد ما اصلا عقل نداریم وآدم نیستیم وهیچ نمدیانیم ومحتاج همین دوتا پند شما بودیم که یادمان بیاندازد که ادم نیستیم!ارزش پند را انقدر بی اعتبار نکنید درست نیست که اعتبار سخنان بزرگان اینگونه به هیچ گرفته شود وبه بیراهه ازآن استفاده شودو خلاصه اینکه اینگونه پند دادن هاست که ارزش پندواندرزوسخنان عمیق وباارزش پیرمندان وپیرسالان وبزرگان جامعه را بی ارزش کرده تاکنون چه نتیجه ای داشته جرایاتنکه,عموم حتی ازخواندن سخن بزرگان نیزخسته شده وحوصلشان سرمیرودیاحتی ازآن گریزانند.چراکه طبق عادت مداوم ومداوم هر کسی و همه کس درهمه جا,آشنا وغریب گوئی پندگویان عالمندودرهمه مورد روزانه ودر زندگی هزاربارشایدپندواندرزبجاونابجا شنیده اندودیگرلبریزندوتحمل اینکه خودبدنبال پندواندرزرفته بیشتربرخودوباور خویش شک کنندراندارند.
___ گلخانه ی دنیا ____
منم آنکس که با شادی وامید
گل مهرم دراین « گلخانه» روئید
ندانستم همه رنگ وفریب است
بدنیائی پُر از اندوه وتردید
چو دنیا جایگاهی از دوروئی ست
بدی , بهتر زخوبی ونکوئی ست
حقایق جای خود داده به تزویر
جفا بینی چو راهت راستگو ئی ست
بدی , دنیا به ویرانی کشانده
دگر « گلخانه ای» برجا نمانده
اگر روید گلی باشد گل یخ
که سردی را دراین دلها نشانده
دگر از باغبان گویا , اثر نیست
نوای زندگانی را خبر نیست
همه در مشغله اندر پی سود
کسی را بر گلستانی گذر نیست
دگر دنیا شده غمخانه ای سرد
گل هر چهره ای، پژمرده وزرد
نمی خواند ، دگر بلبل بدین باغ
چه این ویرانه ای باشد پُر از درد
کنون عشـقی درون سینه ای نیست
میان سینه ها، جز کینه ای نیست
چـرا دلها همه خالی زعـشق اسـت
به قـلبی صــافیِ آئینه ای نیست
چـرا آن دل که پُـر ازعـاشقی بـود
درون خـلوتش جز گــریه ای نیست
درونِ سینه ی عاشـق ، خـدایا
به جز غمهادگر گنجینه ای نیسـت
27 خرداد 1360
____سروده ی فـرزانه شــیدا


ادامه در آدرس زیر
http://b4armannameh.blogspot.com/2010/02/blog-post_6146.html


   Diet Help
Wanna lose weight? Weight Loss Programs that work. Click here.
Click Here For More Information
 

Dosti 2

امادررابطه با دوستی ها فرق اینگونه تعطیلی هاومرخصی هادر روزگارامروزی با دیگرزمان دراین است که انسان امروزی جزدرتعطیلات همگانی,کمتر میتوان فرصتی را یافت که بدیداردوستی رفته وکسی رابه خانه دعوت کنیم,چون زمان مرخصی شماممکن است همزمان بامرخصی اونباشدیااوحتی تعطیلات رسمی راازمرخصی خوداستفاده نکرده باشدوبرای وقت دیگریابهتری زمان مرخصی هاهفتگی خودراکنار گذاشته است یااینکه یکی مسافرت رفته باشدوبازبگونه ای این شکل زندگی همه راازهم دورمیکند شایددرایران تابدین حددور شدنهای اجباری وجودنداشته باشد وعلت آن ازسوئی مشکلات اقتصادی مردم باشدامالااقل روابط خانوادگی باآشنایان نزدیک برای یکساعتی ودوساعتی ونیمه روزی همچنان در جریان,است که این شکل از روابط خانوادگی درخانواده های اروپائی هم وجود داردونهایت شنبه یکشنبه تعطیلات رابهم سرمیزنند اماچیزی که بیش ازهمه دراین سالها توجه مراجلب کرده است این است که مردم اروپا باوجود اینکه همان 8 ساعت کاررادرزندگی دارند وکمابیش مشکلات اقتصادی هم با گرانی وبالا بودن نرخ ها کشورها ووام هاوسودهایی بابهره ی بالای بانکهاهمان فشاریست که درایران موجوداست اماپس از کاربرخلاف بیشترما مهاجرین ,ازهر کشوری که هستیم,انرژی بیشتری دارندتاما. دوستی داشتم در محل کارکه خانمی بودبا جثه ای ظریف ودربخش بسته بندی کارمیکرد وآنچه که بسته بندی میکرددرایران کارمردی تنومند وقویست امااوپس ازکار تازه هزارکار دیگر را انجام میدادوباتنهادخترش به ماهیگیری ودوچرخه سواری وهمزمان بافصل اسکی و...کارهای متنوعی میپرداخت که خوب درهوای تابستانی اینجاکه تازه ساعت 11ونیم شب افتاب غروب میکند زومستانی که ساعت 2.ونیم 3 بعد ازظهر آفتاب پاوین میرودبی هیچ تفاوتی برای اوپس ازکار,زمان رفتن به دیداردوستان ,درگردهم آئی های که,در کلوبهای متعدد وانجمنهاودرعین حال برنامه های مدرسه ازجمله حضوردردعوتهای خانه ومدرسه ودیگر برنامه مدارس همزمان بادیگر والدین ویابه ماهیگیری وسرگرمیهای, دیگر میپرداخت وفرد صبح مجددباهمان انرژی به سر کارآمده دوبرابر یک مردکار میکردودربسته بندی وسائلی بزرگ وسنگین حتی" آخ" نیزنمیگفت واینگونه برنامه ها برای ایشان درخارج ازمحیط کارچیزی معمولی است اماوقتی که ما به منزل می امدیدم ,انقدر گرفتار کارهای خانه وبچه وخریدوغیره وقتمان پربودکه خسته ترازآن بودیم که حالا به برنامه ی خانه ومدرسه برویم اماچون موظف بودیم به خستگی تمام حضورپیدا میکردیم اما مانگونه که درفرگردهای پیشین نیز گفتم حتی اینگونه برنامه هائی که درمدارس گذاشته میشودیکنوع حالت گردهمآئی والدین هموراه باصرف قهوه وچای وکیک وشیرینی است .ومن درمیان والدین , کمترکسی را اینهمه چون خودیا همسرم خسته میدیدم وگاه فکرمیکنم ایشان باهمین برنامه های متنوع بازهم دوستیهاوروابط اجتماعی خودراحفظ کرده اند ودربرنامه فرزندانم بادوستان ایشان نیزمیبینم زندگی به روال عادی دراینجابرای همه میگذرددیدار والدین ودوستیهابرقراراست وکمتر گله وشکایتی ازدورنگیهادرمیان این دوستیها دیده میشود گاه فکر میکنم شایدعلت این باشد که ایشان اززمان تولدتازمان مرگ هرگزبه شکل ایران وایرانی فشارهای داری ونداری ومشکلات شدیداقتصادی را تجربه نکرده اند ویادهم نگرفته اندکه حتی بدانند چگونه میشودکم داشت ویانداشت ویا گرفتار بود یا مشکلاتی نطظیر مشکلات ما را درذهن خویش نیز نمیدیدند چه برسد که آنرازندگی کرده باشندوزن ومرد 50ساله به بالای ایشان درتابستان با دوچرخه به خریدمیرود وانرژی شگفقت انگیزی درپیر وجوان میبینم آنهم درتمامی سنین بازفکر میکنم خوب ایشان به ورزش به تفریح بکاروهمه ی آنچه در ندگی لازمه ی تنی سالم است وروحی شاداب بموقع میرسند درنتیجه درپیری نیزشاداب ترازمابا زندگی روبرومیشوند وبااینکه تعدادمجردها وطلاق گرفته هادرسنین مختلف امری عادیست اماشکل افسردگی های ایشان هم بمانندمانیست وبلافاصله که جدامیشوند برااساس اینکه اینجامیبایست هرخانواده ای دکتر خانوادگی خود رابه دولت معرفی کند خوددکتر ایشان باکمترین تغییری درروحیه بیمارخود ,برنامه ریزی وسیعی برای خانم واقای طلاق گرفته یاشکست خورده درعشق راباتراپیها ودرمانهای بالینی ودیدار روان پزشک ترتیب میدهد ویا اورا به مرخصی میفرستدوبه نوعی روح وجسم در همه جا چه در زندگی چه محیط کار مورد توجه دولت ورئیس وسازمان وحتی پزشکی است که معالج آدمی ست وعلت آن است که کشورهای اتروپائی برای مردم وسلامتی ایشان بسیارتلاش میکنند تا کشوری چون نروژ که جمعیت آن طی سالها با زاد ولدهاومرگ ومیرهاطی بیست سال هنوزبروی آمار بیست سال پیش است برخلاف ایران که رشد سرسام آور جمعیت وفشارهای اقتصادی دولتهای دیگر برایران همه مزید برعلت شده تا مردم در فشارهای شدید روحی جسمی باشند همه وهمه میتواند علت این باشدکهدراینسو وآنسوی آبهااینهمه انسانهااز لحاظ روحی وجسمی باهم تفاوت دارندوازسوئی هم خوب وبدهائی که آداب وروسم برای ایرانی گذاشته است دیدن خانم 50 ساله ای بروی دوچرخه برای خریددرایران نه تنها به مضحکه گرفته میشودکه احتمال نرسیدن ایشان به بقالی نیزبسیارزیاداست وهمین ورزشه چون پیاده روی ها , دویدن روزانه بعنوان ورزش درخیابان,اسکی وشنادر جاهای سربسته وبا درزمستان وتابستان عادت به ورزش ورسم استفاده ی زیادازدوچرخه و... که تن سالمی درزن 50 ساله اینجا برای دوچرخه سواری وجوددارد ومادردختران کم سن خودنیز کمتر ورزیدگی بدنی میبینیم که قادرباشد مسیری طولانی را بادوچرخه طی کندومسلم است که تن سالم روحیه ای سالم رانیزداردوانرژی بیشتری رابه آدمی میبخش که حتی زندگی ماشینی اینورآبهاهنوز برای مردم اینجورزندگی پرتنوعی ست وبرای ما پرازدردسر نوعی مصیبت وباتمام این مقایسه های باتغییر زمان وتغییر نوع حتی کارها وسرگرمیهاوقت فراغت دیروزباامروزدرجای خود همچنان نیزانجام میشودوباقاطعیت میتوانم بگویم ایشان هنوز هم زندگی میکنند وروابط دوستی وخانوادگی رابخوبی حفظ میکنندزمانی که مابرای خودمان به شخصه نیزوقت کم میآوریمچه برسد که با تفریح وشادی وسرگرمیهای بسیار زندگی کنیم. شاید شکل برنامه ریزی ما در زندگی هم دراین میان نقش دیگری را بازی کند اما همه ی این چیزها بروی هم باعث شده است که در کشورهای جهان سوم دوریها ودورنگیها وخستگی ها وبیحوصلگی ها عمق ومعنای بیشتری داشته باشد لااقل اینجا انقدر باهم صادق و رک هستند که اگر از کسی خوششان نیاید راحت باو بگویند که این دوستی رابرای خود مناسب نمیدانند وقت یکدیگر با باتعارفات ورودرباسی اینکه ,چگونه باو بگویم که من از دوستی بااو خوشم نمی اید تلف نمیکنند یا اگروقت دیدار کسی را نداشته باشندوطرف زنگ بزند براحتی وبی خجالت بگویند درحال حاضر گرفتارم وبرایم مقدور نیست شما را به خانه ام دعوت کرده یا دعوت شما را بپذیرم کسی هم ناراحت نمیشود وبه وقت یکیدیگر وزمان مراوده احترام گذاشته وقتی بدیدن کسی میروند که هم وقتش را داشته باشد هم مزاحم او نشده باشند وهم اینکه زمانی اورا ببینند که او دوست داشته باشد وقت داشته باشد ومایل باشد درکنار ایشان باشد و.اتگر ما هم میتوانستیم همینقدر باهم صادق بااشیم وبه موقعیتهای هم احترام بگذاریم بی شک دوستیها بهم نمیخورد وکسی از کسی دوری نمیکرد اما وقتی به ایرانی میگوئی ببخشید الان وقتمخیلی کم است تازه دوساعت ازاین صحبت میکند که بهتر نیست کمی بخودت استراحت بدی کاروبدو بدو را کنار بگذاری بیائی وبنشینی کپی بزنیم ... .یکدفعه میبینید دوساعت ازشما رفته هنور شما میخواهید ومجبورید بروید واو همچنان یا حرف میزند یا سوال میکند یا مدام به شما میگوید حالا یکم دیگه صبر کن منکه حرفم تموم نشده که....! شاید علت این باشد که دراروپا همه چیز تنظیم شده برروی زمان است وبخاطر بدیهوا که دراکثر اروپا یا برفیست یا بارانی ساعاتت اتوبوس وقطار وسیله نقلیه مشخص است وباازدست دادن یکی ممکن است , وقت دکتر خود را از دست بدیم واگر چنین شود ویزیت ایشان را برای اینکه وقت او را گرفته ایم باید بپزدازیم ودرهرجائی قراری بروی ساعت بگذاریم از دست دادن آنزمان برایمان بشدت گران تمام میشود این است که برای همگان دراینجا کافیست بگوئی که اتوبوس یا وسیله ی نقلیه ام را ازدست میدهم بلافاصله باشما خداحافظی میکند ومیگوید بدو تا ازدست ندهی حتی بااینکه امروزه یکربع یکبار بعلت سرما تمامی وسیله ی نقلیه پشت هم می آنید اما باز ازدست دادن یکی حتما شما را ازکاری برمانه ریزی شده میاندازد وتمام برنامه ی ترتیب داده شده ی روز شما از بین میرود وهمین برنامه ریزی دقیق میان بیرون وکار باشما ازانسان آدمی میسازد که هم رعایت دیگران را میکند هم وقت شناس است هم موقعیتها را براحتی از دست نمیدهد برای همین عجیب نیست که زندگی روزانه دراینجا برای انسانها بسیار راحت تر ازایرانی میگذرد که زیر افتاب دوساعت در ترافیکی یا تاکسی فقط مستقم میبرد یا بانک برفق ندارد از کامیپوتر پول شما را بدهد واریز کند و... هزار ویک مشکلی که درخانه وجامعه با بی برنامگی همه وقت انسان را بباد فنا میدهد وئدیگر کسی حوصله اینرا ندارد بعدازاینهمه فشارهای عصبی حالا سر راه به فاطی خانم هم سری بزند وحتی حال بقال محل را بپرسد
___...وما چون قایقی جا مانده از دریا._____
گریزی نیست
نگاهم را گریزی نیست
ز ظلمت خانه شبهای اندوهم
بسوی روشنی های سحر
در بامداد روشن فردا
که آخر نام ،،امروز ی ،،
دگر بر خود گذارد باز!!
ز فرداها دگر سـیرم
ومیخواهم دلم را در خـفا
در ظلمت آن تک اتاق کـهنه ی دیرین
ز چـشم آنهمه کاوشگران،،
بی خبر از خود،،
ولی در خـوش خـیالی های دانائی
زاسـرار نـهان ،،مـردم در خـود،،
که جز مشـتی سـخن بافـی ..
نـدارد پـایـه واصـلی
همـیشه تا ابـد پـنهان کنم
در تک اتاق خـویـش
واشـکم را به ظـلمت ها کـنم جاری!!!
چه بـیزارم زاین سـان مردمی
از سرزمین ومـأمن عـشق ومـحبتها !!
در ایـرانم ویا با نام ایـرانی!!!
چه بـیزارم ز اینـسان مـردمی
غـرقه به خـودخـواهی!!
وحـتی ازخـود
واز زنـدگـی غـافـل!!!
دگر حتی نمـیخواهم
که دستی از سر مهر ومحبت نیز
نـم اشـک دلـم را
ازشـیار چـهرهی غــمگین وغـمبارم
بــسازد پاک!
دلــم آزرده شد
از مـردم نـاپـاک!
مــرا با مـردم دنــیا...
چه خـوبان وچه بدخـواهان
دگـر هـرگـز نباشــد
کار و فردائی!!
مــرا
بااین جهانِ غـرقه در ظلمت
که خــورشیدی
به قــلب آسـمانــش
مـیدرخــشد لیک بی نور است
،، ز ظــلمت های
چــشم کـور انــسانـی ،،
دگر کاری نباشد از سر حتی...
تـفــّـنن نیز!!
مرا درخــلوتم
در ظــلمت شـبهای انـدوهـم
اگر جز سـردی غــمها...
بـرودت های تنـهائی
ویا جز آه سـردی...
از دل افــسرده ومــغموم
پــس ازایــن...
همـنشینی نیــست
ولی ایـنگونه آزادم...
که من اینـگونه بی قــید و رهــا
از دشـمنی های جـهان هــستم
اگـرچـه سـوزش دردی
درونم را
لبالــب غــرقـه در غــم
میــکند از یاد این دوران
زاین دُون مـردمـان خـالی از
ایـمان!!
رهــایم بعد ازاین امـا ...
دگـر از قـید وبـند اینـهمه تزویر
رها از دیـدن صـدها دروغ تلـخ
هـزاران جـور انـسانی...
هـزاران درد بی درمان
وصدها مـردمـی..
وامــانده در درد وپریــشانی
نـگاهم تا درون ســـینه ام
از درد مـــیسوزد
ودسـتم را تـوانی نیـــست
که بگـــشایم دمی
بر غـصه های تـلخ انـسانـی
که خـود هم یک بـشر...
یک بنـده ی خـالی ز قدرتـها
وسـرشار از غم دنـیا
هـنوزم ....
همـچنان در سـینه میـسوزم
ز این فـرق و تفاوتها!!!
****
وشـــب را دوسـت مـیدارم
که گـر نـوری درونـش نیـست
تـظاهر بر درخـشــش هم
نــخواهد کــرد!!
وپنـهان هم نمـیسازد
که جز ظلــمت ندارد
در دلـش رنـگی
ویـکرنگ است
وصدقش را
"هـمین " پُرارج میسازد

****
ولی ،،
روز وُ,درخـشش های خـورشـیدی
که روشـن ساز وپـرنور اســت
نـدارد این تـوانائی...
کـه گـوید
بردل ساده لوح انسان
که در ظـلمت فـرو رفتــیم!!!
که در تاریکی روح نگون بـختی
همــیشه
در میان صدهزاران مـردم خـاکی
غـمین وبـی کـس وتـنها
وبـی یـاریـم!!!
بـدردی هـمچنان پـابـند
وزنـجیرو گـرفـتاریم
***
و اینـها جـز فـریبی نیـست
که ما در ظـلمت وجُـرم وُ
گُـنه غـرقیـم
وخـورشـیدی به تـزویـروریـا
بر هـر گـناه تـیره انـسان
ز رحــمت نـور مــیپاشــد!!!
خــداوندم
بـزرگـی غـرق رحـمت هـاسـت
که اوهـم همچنان می بــیند و
هــمواره در هـرروز انـسانی
گــناه تـلخ انـسان را
...تـماشـائی دگـر دارد
وهــمواره بـسی
بخــشنده وپـرمــهر
امـــیداین بــشر را ...
هــمچنان دارد جـوابـی
در پس هـر یـک دعـای او!!!
کـه او یکــسر هـمه بخـشش ..
که او یکـسر هـمه
مــهر ومحــبتهاســت
خـدایـم ..
مظـهر لطف و عطـوفت هـاسـت!!!
*****
و صـد افسوس.....
ز این نیرنگهای تلخ وغـمباری
که چـشم آدمی را لحظه ای
از آن گریزی نیست
ومـن هـم باز می بینم
به نوری درخـفا ..اما
که یک تاریکی مطلـق ...
بروی روح انسانی ست!!!
***
چـنین نـوری
نمیخواهم
نمیخواهم که منهم
چــون هــمه مــردم
به خــود هـم نـیز
دروغــی گفــته
و در روشــنی های...
هــرآن روزی
ببـندم چشم خود
بر آن حـقایق ها
ویا چون دیگران.. تنها ...
به کـاوش های
رنج وغصه وانـدوهِ پـنهان
جـهان ومـردمــم باشـم!!!
کـه در این آشـکارا
درد انسـان هم
نبوده ... هرگز امـا ...
یکّه درمانی!!
مرا درسـینه
غمگین بودنم کافی سـت !!
که پنهان غصه ی دیگر کسان را
ارج بـگذارم
وگـر کاری ز دسـتم برنـمیآید
نمـک پاش دل مـردم نـباشم باز
ورنـج دیـگران را
رنـج وانـدوه دلم دانم!!!
ودر خـلوتگه خـود
برهمه دلهای غـمناک جهان خوانم
دعــائی را...
که زآن قلب خدا هم بـنگرد...
انـدوه ورنـج وغــصه ما را
که در ایـن بـودن غــمبار
هـمه تـنها دلی غـمبار
و درد آلود وغمگینیم
همه افـسرده
ازاین بی بها
دنـیای پرکـین ایـم
جـهان یکـسر نمی ارزد
به رنـجی اینچنین
درروز وشبهای منو دنیا
ولی افسوس
جهان تلخ وغمگینی سـت
جهان تلخ وغمگینی سـت!!
و ا چون قایقی جا مانده از دریا
همه وامانده در دنیا....
فقط وامانده دردنیای غمگینم

۲۸آذر - ۱۳۶۴
سـروده فرزانه شـیدا
وباز در نهایت باین نتیجه میرسیم که انسانی که برنامه ریزی درست در زندگی داشته باشد وبداند روزانه چه میکند ودر بیرون نیز همین هماهنگی را با برنامه های خود داشته باشد هم انسان موفق تر وشاد تری ست هم دوستیها ووروابط خود را حفظ میکند هم اینکه درتمامی مراحل زندگی قادر است به همه ی کارهائی که دراندیشه دارد برسد وکمتر از چیزی جا بماند یا خسته باشد پس نتیجه میگیریم برای شادابی وروح وعقل سالم به بدنی سالم نیازمندیم تا قادر باشیم همه ی آنچه در زندئگی نیازمند آنیم یک بیک انجام داده وبا برنامه ی دقیق هم روح هم روان وهم جسم خود را شاد نگه داریم و اینهمه نیز ازهمه کس وهمه چیز بخاطر روزگار عقب نمی افتیم ودوستیهای پایداری نیز هم خواهیم داشت اگر باهم صادقانه ودوستانه رفتار کنیم وزمانی که مایل بیک دوستی نیستیم وقت وزمان کسی را هم نگیریم و همچنین پائین آوردن سطح توقه از دوست وآشنا , و در زمان تقاضای چیزی نیز ,مراعات کردن موقعیت دوستان و مراعات زمان وامکان او واینکه مسمئن باشیم که ایا مایل است کاری برایمان انجام دهد یااینکه تنها مجبور شده وبه درودرباسی افتاده که قبول کرده است
حضرت علی (ع) نیز میفرمایند :
دو کلمه را هرگز فراموش مکن :
خدا را
مرگ را
دو کار را فراموش کن :
به کسی خوبی کردی
کسی که به تو بدی کرد . ـ
چهار چیز را در چهار جان نگاهدار:
۱ـ درنماز استاده ای ، دل نگاهدار
۲ـ در مجلس وارد شدن ، زبان نگاهدار
۳ـ در سفره ای حاضر شدن، شکم نگاهدار
۴ـ در خانه ای وارد شدی ، چشم نگاهدار. حضرت علی(ع)
همانگونه که توقع داریم بمااحترام گذاشته شودبدیگران وموقعیتهای ایشان نیزبایداحترام بگذاریم تاارزش دوستی ها ی خودرانیز بالا برده ودرمقام خاطره ویادما نیزوقتی ازمایاد میکنند بگوینددوست خوب وباملاحظه ای است که,وقتی بااو نشست وبرخاست کنی مجبورنیستی کسی جزخودت باشی واین نوع دوستی,یعنی,خودبودن,صادق بودن, همراه,وهمدل بودن,باملاحظه بودن وسطح توقعات خویش را ازدوست وآشنا دردوستی مراعات کردن واحترام بدوست ودوستی گذاشتن.
وازسوئی بایدگفت دوست واقعی,اول,وآخرخداست چراکه نه نامردی میکندنه بی وفائی نه حرمت میشکند نه, نارفیقی میکند, نه پشت پامیزندونه پشت توراخالی میکند,نه,درامانت ,خیانت میکند نه,ازاعتمادتوسواستفاده میکند,نه دل,میشکندکه,هرچه کند همواره وهمیشه یارویاورومحافظ,آدمیست وپس ازاونیزهمانگونه که گفتم خودمیتوانیم بهترین دوست شادی وغم خودباشیم چون هیچکس بحدما ازدرون ما باخبر نیست که قادر باشد شادی وغم مارا دردرون ماکنترل کندواین تنها در ید قدرت خود ماست که چگونه,روحیه ای رادرشرایط متفاوت ازخود بروزدهیم وچگونه برغم ومشکلالت خود فائق آمده اول به سلامتی وسپس به خردودانائی وتوانائیهای خود به شکلی معقول ودرست بپردازیم ودردرجه ی سوم ازدیرزمان نیزگفته ایم,بهترین دوست آدمی "کتاب"است به معنای اینکه,دانش تو یاوروبهترین دوست تو,درزندگی خواهدبودوچون دانش کافی نداشته باشی بهترین وبدترین"دوست" میتواننددشمنان توشده,وازتو بهره ای به,ناحق ببرندکه توازآن بی خبری وزمانی باخبرمیشوی که میبینی دیگربرای دانستن آن دیرشده است وهمانگونه که میگویند همه چیز رابه دوست واقعی خود ارزانی کن مگر اعتماد صدردصد خود که "علم ودانشِ نارفیقیِ"اوقلب یاری تراشکست, وبه,این شکل نیزمیشودگفت که,بهترین دوست انسان برروی زمین پس ازخدا"علم ودانش"است نه هیچکس دیگر!.
._____________________
*- آنکه همراه است و یاور ، هر نفس اش بهایی بی انتها دارد .*اُرد بزرگ
*- تنها راه ماندگاری هر مراوده دوستانه ایی ، رسیدن به ساختاری مشترک است .*اُرد بزرگ
*- دوستی تنها برآیند نیاز ما نیست ، از خودگذشتگی نخستین پایه دوستی ست .*اُرد بزرگ
*- دوستی بیش از اندازه همانند دشمنی ترسناک است .*اُرد بزرگ
*- هیچ دوستی بهتر از تنهایی ، برای اهل اندیشه نیست .*اُرد بزرگ
*- برای آنکه دوستیمان پا برجا بماند بهتر است همواره میانمان فاصله ایی باشد.*اُرد بزرگ
*- اگر می خواهی دوستیت پا برجا بماند هیچ گاه با دوستت شریک مشو.*اُرد بزرگ
*- به ارزش نگاه دوست زمانی پی می بری که در بند دشمنان و بدسگالان باشی.*اُرد بزرگ
*- دوستی که نومیدنامه می خواند،همیشه سوار توو پیشداردورخیزهای بلندت خواهد شد.*اُرد بزرگ
*-هیچ گاه,هماورد خویش راکوچک مپندار,چون,اوبهترین دوست توست اوانگیزه پیشرفت وپویش,است.*اُرد بزرگ
*- خموشی در برابر بدگویی از دوستان ، گونه ای دشمنی است .*اُرد بزرگ
پایان فرگرد دوستی ●نویسنده: استاد فرزانه شیدا


   Diet Help
Cheap Diet Help Tips. Click here.
Click Here For More Information
 

Dosti 1

بعُد سوم (آرمان نامه ارد بزرگ) فرگرد *دوستی*
کتاب بعد سوم آرمان نامه "ارد بزرگ" به قلم "استاد فرزانه شیدا"
کتاب بعد سوم آرمان نامه "ارد بزرگ" به قلم "فرزانه   شیدا"
●بعُد سوم آرمان نامه اُردبزرگ
● فرگرددوستی ●
____از خدا صدا نمیرسد___
ای ستاره ها که ازجهان دور
چشمتان به چشم بی فروغ ماست
نامی از زمین و از بشر شنیده اید
درمیان آبی زلال آسمان
موج دود و خون و آتشی ندیده اید
این غبار محنتی که در دل فضاست
این دیار وحشتی که در فضا رهاست
این سرای ظلمتی که آشیان ماست
در پی تباهی شماست
گوشتان اگر به ناله من آشناست
از سفینه ای که می رود به سوی ماه
از مسافری که میرسد ز گرد را ه
از زمین فتنه گر حذر کنید
پای این بشر اگر به آسمان رسد
روزگارتان چو روزگار ما سیاست
ای ستاره ای که پیش دیده منی
باورت نمیشود که در زمین
هرکجا به هر که میرسی
خنجری میان پشت خود نهفته است
پشت هر شکوفه تبسمی
خار جانگزای حیله ای شکفته است
آنکه با تو میزند صلای مهر
جز ب فکر غارت دل تو نیست
گر چراغ روشنی به راه تست
چشم گرگ جاودان گرسنه ای است
ای ستاره ما سلام مان بهانه است
عشقمان دروغ جاودانه است
در زمین زبان حق بریده اند
حق زبان تازیانه است
وانکه با تو صادقانه درد دل کند
های های گریه شبانه است
ای ستاره باورت نمی شود
درمیان باغ بی ترانه زمین
ساقه های سبز آشتی شکسته است
لاله های سرخ دوستی فسرده است
غنچه های نورس امید
لب به خنده وانکرده مرده است
پرچم بلند سرو راستی
سر به خاک غم سپرده است
ای ستاره باورت نمیشود
آن سپیده دم که با صفا و ناز
در فضای بی کرانه می دمید
دیگر از زمین رمیده است
این سپیده ها سپیده نیست
رنگ چهره زمین پریده است
آن شقایق شفق که میشکفت
عصر ها میان موج نور
دامن از زمین کشیده است
سرخی و کبودی افق
قلب مردم به خاک و خون تپیده است
دود و آتش به آسمان رسیده است
ابرهای روشنی که چون حریر
بستر عروس ماه بود
پنبه های داغ های کهنه است
ای ستاره ای ستاره غریب
از بشر مگوی و از زمین مپرس
زیر نعره گلوله های آتشین
از صفای گونه های آتشین مپرس
زیر سیلی شکنجه های دردنک
از زوال چهره های نازنین مپرس
پیش چشم کودکان بی پناه
از نگاه مادران شرمگین مپرس
در جهنمی که از جهان جداست
در جهنمی که پیش دیده خداست
از لهیب کوره ها و کوه نعش ها
از غریو زنده ها میان شعله ها
بیش از این مپرس
بیش از این مپرس
ای ستاره ای ستاره غریب
ما اگر ز خاطر خدا نرفته ایم
پس چرا به داد ما نمیرسد
ما صدای گریه مان به آسمان رسید
از خدا چرا صدا نمیرسد
بگذریم ازین ترانه های درد
بگذریم ازین فسانه های تلخ
بگذر از من ای ستاره شب گذشت
قصه سیاه مردم زمین
بسته راه خواب ناز تو
میگریزد از فغان سرد من
گوش از ترانه بی نیاز تو
ای که دست من به دامنت نمی رسد
اشک من به دامن تو میچکد
با نسیم دلکش سحر
چشم خسته تو بسته میشود
بی تو در حصار این شب سیاه
عقده های گریه شبانه ام
بر گلو شکسته میشود
شب به خیر
____ فریدون مشیری_____
*- آنکه,همراه,است و یاور،هر نفس اش بهایی بی انتهادارد.*اُرد بزرگ
بر مبنای آنچه که,درمورددوستی از*اُرد بزرگ* خوانید, «دوست»کسی ست که,درزندگی مامیتواند بهترین یاورزندگی ماباشدودر بیشترین موقعیتهای زندگی,درکنارمابوده,وهمراه وهمدل ماگردد ودوستی که,تااین حدازخودگذشتگی ومحبت به,ماداشته باشدوهمواره,درتمامی لحظات زندگی سایه بسایه باماگام برداردکسی,است که میتوان بااعتمادکامل برهرنفس اوبهائی دادوارج وارزش اورا نیزدانست که,البته,دردنیای کنونی کمترمیتوان دوست واقعی پیدانمود که تااین حددردوستی ها ازخودگذشتگی داشته باشدومقام,دوستی , معرفت ومرام دوستی راهم,بدرستی پاس بداردوبرمهرومحبت آدمی به گونه ای درست جوابگوباشد.
_____ نارفیق ______
دوش اشکی به نگه آمد وبر چهره چکید
کس در آن خلوت غم اشک منه خسته ندید
هر زمان با دل خود گفتم ومیگویم باز
مشو با هرکه ز ره آمده همصحبت راز
تا به کی در کف پای دگران دل بنهی
تا به کی ساده دل و بی خرد وخام وتهی
کی بخود آمده خود را بدهی ارج و بها
همچو یک بنده وارسته آن یکّه خدا
تا بکی هر که ز ره آمد , باشد غم تو
او که گوید شده همراه تو وهمدم تو
زهر اندوه به جان دادی و همراه شدی
ز شکستن به رهش دیر تو آگاه شدی
بی خرد اینهمه سرخوردن از این دهر بس است
نارفیقی که ترا میدهد این زهر بس است
جز خدا یار دگر هم نشود هم سخنم
آن خدا یاور فرزانه ءشیدا که : منم
● شنبه 2 دی1385 سروده ی : فرزانه شیدا ●
ومعمولا امروزه درجائی که بنفع ایشان نباشدبراحتی کنار کشیده وتمامی آنچه را,که پایه ریزی شده بودبرهم میریزنددنیای امروز,برای,آدمی نه تنها سرشارازمشکلالت فراوان وفشارهای مداوم بوده است که,انسان برانسان نیزمشکلی شده,است ودرهرگوشه ای بنوعی,ازمردم خصوصیاتی راشاهدهستیم که پیوندهای دوستی رابرهم,ریخته وثبات دوستی هاراکم میکندودرعین حال آدمی رابرآن میداردکه بانداشتن دوست قانع باشدودنیای خودراباکسی تقسیم نکندبخصوص که شکل دوستی هاهم چون گذشته نیست کمترکسی براستی بعنوان همدلی ویاری وصمیمیت به,انسان نزدیک میگردد بی آنکه,درنهادخوددرفکری به,سودخودنباشدوکمترانسانی باپاکی دل,وقلبی صاف میتوان یافت که قدردوستی ومحبت آدمی رابداندودرقبال معرفت وعلاقه ومحبتی که باونشان میدهیددرجائی وگوشه ای وزمانی زهرنامردمی ونارفیقی,رابه,انسان نچشاند
● کلامی در کلامی چند.... ●
...کلامی در کلامی چند....
بصد هاواژه ی پر رنگ
نوشتم ازدلم شبها
برای دل گهی تنها
که سرشارم
که لبریزم
دلم گه سبز و گه آبی
به گاهی
رنگِ مظلومِ غروبی بود
و یایک رنگ مهتابی
ندیدامادلم
در روشنائی ها
به تابش های خورشیدی
نگاهی را ،
که قلبی را ببیند باز
سرود زندگی این شد
که من در من
و تو در خود
و ما دور از هم وُ
دلخسته از هر چیز
گهی از روبروی هم
گهی حتی کنار هم
فقط یک رهگذر باشیم
میان کوچه ای
یا در خیابانی
که تنها طی شود
از روی اجباری
....
به رسم آن صداقتها
رسیده وقت آن
تا رک بگوید
قلب ما با هم
که "بودن "
«جرم انسان» نیست
چگونه بودنی هم نیز
و میدانم و میدانی
که گر راهی دگر
دراین رهت می بود
تو شاید یک قدم حتی
در این کوچه نمی رفتی
گذارت هم نمی افتاد
بر اینجائی
که شایدبوده ای امروز
به دلتنگی
ومنهم چون توراهی را
فقط...فقط رفتم
درون آشفته
با احساس گنگی
مانده بی پاسخ
... نمیدانم
...ولی نه...
خوب میدانم
که من یاتو
به سودائی دگر
در زندگی بودیم
و اینجائی که اکنون
جای پای ما در آن مانده
گذار از
کوچه های تلخ دلتنگی ست
و حتی گفتن از
دلگفته ها هم
رسم خود دارد...
و آسان نیست
تو میدانی چه میگویم
که عادت کرده دلهامان
به اینگونه سخن گفتن
تو اما خوب میدانی
چه میگویم
دلم تنگ است...
و میبنم که دلتنگی!...
میدانم که
غمگین مانده بر جا
هر چه احساس است
و من سرشارولبریزم
و حتی تو
چو من لبریز و سرشاری
چه باید کرد
دگر رنگ دل ما را
نمی بیند کسی
در اوج دلتنگی
چه باید کرد
که آخر دل نمیرد
در تب ابهام
که خود هم هاج و واجِ
رنگ دل هستیم
و خود هم مانده در حیرت
و مبهوتیم
که آخر در درون ما
چه احساسیت
و آخر از چه رو
اینگونه دلتنگیم
گناه از کیست
که دل هرگز نمی خواهد
چنین خودرا ببیند
غرقه در ابهام....
...و میدانم که قلب ما
فقط قلبی پراحساس است
ودل غمگین شود آندم
که احساسش
ازآنِ سینه ی خود
نیست
و یا آ نکه
ترازویش
برابر نیست
و درمانده میان
باوروتردید های
تازه ی
امروز و دیروزی
و این سر درگمی ها
چیست
گل دلها چرا
اینگونه گریان است
دلیلش چیست ؟
... ترازویش برابر نیست !
● 9 اردیبهشت 1385 / فرزانه شیدا●
دراین روزگارشایدعلت فشارهای زندگیست وفشارهای مالی یادورنگی هادرونی که,انسانی,انسانی را بدوستی برمیپریندامادرنهان,هزاران نقشه وبرنامه,وسودرادردوستی ودوستی های خودبرای خودبرنامه ریزی کرده است این است,که نمیتوان خاطرجمع بودکه,آنکسی که برای دوستی باانسان پاپیش میگذاردوبه آدمی نزدیک میشودآیادرپشت چهره ی دوست خیالاتی داردیاخیر!آیاازروی احساس دوستی ومحبت به انسان نزدیک شده است یادرپشت این چهره حسادتی یاشکلی,ازدشمنی یانفع ووسدی وجودداردکه,دوست شدن و نزدیک شدن راخطرناک میکندوگاه لطف ومحبتی بیش,ازحدنیز میبینید که درنهایت ضربه ای مهلک بر شماواردمیکندازکسی که حتی قسم میخورد,دردوستی باشمادل خویش راگذاشته است وانقدردوستتان داردکه دل,دیدن خاری رابه,انگشت شمانداردومتاسفانه شکل دوستی هاکمترصادقانه وبدون بهانه است وهمگان برای نفع شخصی خودکسی,رابدوستی برمیگزینندومرورزمانی کوتاه نیزباگذرچندباری,دیدن ثابت میکندکه,این شخص ازدوستی,خودباشماچه میخواهدویاهربار تقاضائی داردیااینکه شمامیتوانیدبسیاری,ازکارهائی راکه,اونمیتواند برایش انجام دهیدیااینکه نیازبه چیزی داردکه شمادراختیارداریدواو نداردیادربعضی مواقع بدین شکل است که,پاتوقی پیداکرده,که,هربارخسته است آنگاه,وقت خودراباپذیرائی کامل درآن,سرکندووجودشمابیشتر نوغی گارسونبودن برای ایشان است تادوست بودن,و,شکست این نوع دوستی هابرای کسی که,درزندگی,دوستی ومحبت رابه همان شکل دوستی ومحبت میبیندآنقدراثرگزارغمکنانه,وشکننده میشودکه روح وروان وذهن واندیشه ودل,زخمی همیشگی,روزگارمیشودومن خودیکی,ازاین,افرادبوده ام که همواره دوستیهایم دلکشکستگی دائمی قلبم شد .
____ با من بگو _____
با من بگو
ای شب نشین بیدار دل
اکنون که در
کوچـه های خالی شب
،، نسیم سردزمستان،،
عابری تنهاست...
اینک که ستاره وماه
از میان ابرهای دلتنگی
که فروغشان را
به یغما برده است
گه بگاه
نگاه مهربان خویش
برزمین می دوزد
ازمیان مه وابر!!!
وآبهای جاری
جویبارهای تاریک
در زیر یخ
ترانه ی
رفتن ورسیدن را
به ترنم نشسته اسـت
تو در پشت پنـجره ی
اتاق تنهائیت
چه میکنی؟!
آیادیوا رهای ضخیمِ
خانه های غریب
ایستاده درکنارهـم
میتواندفاصله ی تو
با دلها باشـد؟!
پیوند عاطفه های زلال
...آیا....
دیوارها را
به تسلیم کشیده اند؟!
یا این دلهاست درحصار
در حصـاره ی خودفرو رفتن؟!
... بامن بگو...
که تنهادسـتهای رسـیده بر هم
قـدرت پیوستن دارنـد؟!
...آه...مگو جـدائی
دستهای تنها
در پشـت دیوارها
گلهای پیوند را
فسرده دیده است!!!
که دسـت دل
دیوارها را نیز
به تمسخر خواهد کشـید
اگر درکوچه های خیال
،،افکار عاشـقانه،،
در کوچه های شـهر
غـزلخوان شـبانه ها
گردند
و پیوند را
ترانه کنند!!
" فاصله "
سخنی بیش نیست
در قلب عاشقی
بایدعاشـق بود
که رازهمدلی ها را
در شبهای تنهائی
دانسته...روح را
همدم دلدار دید!
که حتی عاشقان جدا
ز یکدیگر نیز
در احساس خویش ...
همواره باهمند
هـمواره باهـم!!!
وروح را در عــشق
جـدائی از
عاشـق نیسـت
___ ف.شیدا زمستان۱۳۶۷ -اسُلو /نروژ ____
امروزه کمتربه دوستی واقعی ایمان دارم وکمتر کسی رابدوستی میپذیرم وحتی مدتهاست کسی را بنام دوست صمیمی خود نمیتوانم بخودوزندگیم راه دهم چراکه همواره ضربات پیاپی دوستیهاگریبان گیر من واحساس وزندگیم شدتابحدی که باور شکل بعضی ازاینهمه محبتها که براستی دردل جاگرفته بود بادیدن اینهمه نامردمی هاهنوز که هنوزه برایم شگفتی برجای نهاده است که چگونه آدمی میتواند درمقام آدمی اینگونه,آدمی باشدوردنهادودرون ووجدان خودبراستی خودراچگونه میبیند که بی هیچ انسانیتی ,محبت ودوستی ومهرآدمی رابخودببازی میگیردوبدون کمترین وجدانی فقط به فقط قصد سود بردن وبهره برداری ازنام باارزش ومقدس دوستی راداردوچگونه چنین انسانی باخودزندگی میکند وقتی تااینحددررذالت روح سرمیکندودیگران راتنهاوسیله ای برای ردشدن خودازموانع زندگی خویش میپندارد وآیا براستی معنی محبت وعشق ودوستی درچنین انسان هائی معنائی هم داردشک دارم چنین باشد کخ کسی که تااینحدروح خودرابه سیاهی میکشدکه توان اینراداشته باشدکه کسی که,انقدر نامردمی براوآسان باشدکه حتی بازندگی,دیگران,درنام,دوستی بازی کندخودنام انسان براو لایق باشد ..گوئی دیگرکسی دردنیانیست که,بتوانیم اورابادل وجان یکی بدانیم وخودرادراو پیدا کنیم چه درمقام دوستی هاچه در دلبستگیها .
____ همواره تویی , فریدون مشیری » ____
شب ها که سکوت است و سکوت است و سیاهی
آوای تو می خواندم از لایتناهی
آوای تو می آردم از شوق به پرواز
شب ها که سکوت است و سکوت است و سیاهی
امواج نوای تو به من می رسد از دور
دریایی و من تشنه مهر تو چو ماهی
وین شعله که با هر نفسم می جهد از جان
خوش می دهد از گرمی این شوق گواهی
دیدار تو گر صبح ابد هم دهدم دست
من سرخوشم از لذت این چشم به راهی
ای عشق تو را دارم و دارای جهانم
همواره تویی هرچه تو گویی و تو خواهی
___ سروده ی : فریدون مشیری » ______
متاسفانه بسیارنددرروزگارامروزانسانهائی که تنهازاده شده اند برای اینکه,روح وروان وزندگی دیگران,راباخصلتهای بدی چون حسادت ,دوروئی, بدگوئی,ایرادگیری ,خودبینیو...به راهی بکشند,که انسان تاعمردارد,نامِ دوست ودوستی,رابکناری بیاندازدوقلب پاک خودرادرسیاهی رنجی ببیند ودرزخمی که هرگزالتیایم نمی پذیردوانسان رابه خلوت خویش کشیده برآن میداردکه حتی ازخیر داشتن انسانهای خوب درپیرامون خودنیزپرهیز کندمبادا پشت چهره ای مهربان روباه وگرگی نهفته باشدکه بازحیله ای درسرداردوتکه پاره کردن قلب تووازپاافتادن روح وجسم وجان تو هدف دشمنانه ی اوست واین بسیاردردناک است که درامروزه ی روزگارانسان نتواند به,احدی,اعتمادکندکه,این خود ضعف بزرگی دریک,درزندگی وجامعه, به حساب میآید تابسیاری,ازکارها که میبایست به یاری وهمکاری انجام شودانسان بعلت اینکه نمیتوانداعتمادکندبه تنهائی آنراانجام داده وزمان بیشتری را ببرد تاانسان درکاری به نتیجه برسدچراکه,درهمه چیزیک دست صدائی نداردوهمگان باید یاری ویاوری کنندتاانسان بتواندبه,اهدافی مثبت ودرست برسد کاری انجام شود چیزی پیشرفت کند , مشکلی حل شودوجامعه ای نیزازسود کارهای انجام شده استفاده ی بهینه ببرند.
___ فرشته یا شیطان ,از :« پیمان آزاد »_______
هیأت تو به گونه ایست
که نمی دانم
فرشته ای یا شیطان ؟
به مواخذه در من می نگری
که چرا به گونه ی دیگری ؟
فریاد خوان
محک همه پلیدیهایی
از دوزخ می ایی
تو را با زیبایی چه کار !
به مرگت ناخرسندم
به روشنیت دلبسته ام
که روزی زندان خودباختگی را واگذاری
و عاشقانه
دل به انسان سپاری
____از :« پیمان آزاد »____
در گذشته دوستی هانیزثباتی بیشترداشت واگردقت کنیم آنان که,ازسالهای دوربا یکدیگردوست هستندهمچنان نیزاین دوست ها راحفظ کرده اند.امامتاسفانه درکناررشد سریع جامعه,ودنیاکه آدمی را درتنگناهای بسیاری قرارداده است ,گوئی همزمان باپیشرفت تکنولوژی روح ساده ی آدمی رو به قهقرامیرودومیل به تنهائی ودرخودبودن درآدمیان افزوده,میگرددوبدنیست بخوانیم,از سخنان دیگر بزرگان :
"انگلستان، اثر نیکوس کازانزاکیس:
* اگر,آنگاه که,همه,سرهابه,بادمیروندوهمه نگاههای تقصیرخیره تورامی نگرند،بتوانی سرخودنگه داری.
*-اگر,آنگاه,که همه باتردیدتورانظاره می کنند،بتوانی به,اعتمادخودعمل کنی ودرعین حال به تردیدهانیز بها دهی.
* -اگربتوانی,منتظر بمانی،اماازانتظارکشیدن کسل نگردی.
* -اگربتوانی,آنگاه,که درباره ات دروغ می گویند،خودتن به,دروغ گفتن نیالایی,وآنگاه,که,برتو تنفرمی ورزند،راه برتنفر ببندی,ودرعین حال مغرورنباشی که چقدرخوب وعاقلی
* -اگربتوانی رویا ببینی ولی رویاهاراارباب خودنسازی.
*- اگربتوانی بیندیشی،ولی«صرف اندیشیدن »رامقصودخودقرارندهی….
* -اگر نه,دشمنانت بتوانندتورابیازارندونه دوستانت.
* -اگرهمه مردم برایت مهم باشند ولی نه ازاندازه بیرون.
* -اگربتوانی هردقیقه بازگشت ناپذیررا،بادویدن مسافتی شصت ثانیه ای پر کنی.
"زمین ازآن توست باهرچه که درآن است"
وـ مهمترازهمه ـ فرزندم!به تو می توان گفت: "مرد! "
ــــــــ‌‌ « انگلستان، اثر نیکوس کازانزاکیس»‌ ــــ
در فرگردهای پیشین نیزگفتیم که فشارزندگی ومشکلات روزمره ساعات زمان زندگی ماراآنقدرازما گرفته است که زندگی درخانه وبیرون تنهاتبدیل شده است به کاروکاروکارخاطرم هست که درفیلم طنز« شیرفروش,به بازیگری «نورمن ویزدُم» که درسینماهای ایران پخش میشدمیگفت :درکارخانه ما فقط سه قانون داریم:اول کار بعد پرکاری دوم کاربعد پرکاری وسوم کاروبعد پرکاری درآنزمان به این طنز خندیدم واین قانون رابرای کارگران آن کارخانه ناعادلانه تصورکردم,امابامروزکه نگاه میکنم , میبینم هریک ازم درروزگارامروزدچار طنزدیروز شده ایم ومشغله و کاروپرکاری انقدر گریبان هریک ازمارادرزندگی گرفته است کهدیگر طنز واقعی زندگیماست وبراستی درآن زندگی میکنیم وفیلمی نیست مه شکل زندگی هریک ازمااست ,وقتی به زمان درخانه بودن خودنگاه, کنیم میبینیم اگرازدرمحل کاربیرون آمده ایم تارسیدن به خانه هزارکار رامی بایست انجام میدادیم ووقتی به خانه رسیدیم هزار گونه کاردیگر انتظارمان رامیکشد ولی لااقل هم تعطیلاتی که,درخارج ازکشور وجودداردوچنانچه ازآن د طی سال,استفاده نکنیم به,تعطیلات اجباری مبدل میشودوخودایشان کارمند وگارگر راموظفند به تعطیلات بفرستندلااقل,اینوسط بااستراحتی درخانه ومسافرتی, ودورشدن ازمحیط کاروحتی درزمانِ نیاز,داشتن اجازه برای گرفتن مرخصی هائی که بی چون وچرامیپذیرندحتی اگربگوئی به زمان استراحت نیازدارم نیز آنرا میپذیرند چون میدانند بی شک نیازمند آن است که چنین تقاضائی را نیز میکند وراستگوئی وصداقت فی مالبین مشکلات پرسیدن ها را کم میکند مگر بدوستی بپرسند آیا مشکلی پیش آمده یاخیز همه وهمه باز بسیاری از نیازهای انسان را جوابگو میشود که لااقل ایسنهمه مشغله کار وپرکاری درجائی التیام بگیرد وانسان نفسی بکشد چیزی که درایران حتی شخص بخود اجازه انرا نمیدهد یعنی استراحت کردن وکمی فراغت داشتن از مشغله ی زندگی وکار وفشارهائی که خواهی نخواهی درزندگی همگان هست وانقدر ادامه میدهد تاازپاافتاده وسرانجام به نتیجه ای نامساعد برسد که دکنردرکل یابرای اواستراحت مطلق صادرکند یا ازکارافتادگی که من خود باوجود داشتن تمام این امکانات براثر فشار بیش ازحدی که بخودطبق عادت پرکاربودن خود, وارد کردم بارها استراحت مطلق گرفته وسرانجام نیزبه بازنشستگی زودرسی کشیده شدکه فکرآنهم به این زودی درخاطرم نمیگنجیدوامروز که فکر میکنم میبینم بسیاراولتیماتوم,ازدکترخودگرفتم که کمی آرام بگیر کمتربخودفشاربیاور وبیادمیاوردم که,ومیتوانستم بسیارمواقع خودم این زمان,استراحت راازدکترخودتقاضاکنم ومرخصی خودراازطرق دکتر به محل کارارسال دارم,امانکرده,وبه,ادامه وادامه,وکاروپرکاری آنقدرادامه دادم,تاامروز ببینم که قادربه,انجام یک سری کارهادیگر نیستم,که,کارهائی بسیارعادی ومعمولیست ومن زودترازهمگان خسته میشوم ولی,وقتی چنین,امکاناتی راحتی خودبرای خودمیتوانیم فراهم کنیم,چراازخوددریغ میکنیم که سرانجانم آن این باشد که باخودبه,افسوس بنشینیم پس تلاش کن به آنچه میخواهی برسی اما درحد توان خود تلاش کن نهبیش ازآنکه قدرت جسمانی توازتو گرفته شود.کاروزحمت ورسیدن به,آمال,درست! اماسلامتی نقطه ی اولیه شروع هرکاریست تارسیدن به آمال رانیزساده ترکندومابیش ازهرچیزاول بایددرآرامش جسم وتن وخاطرودرجانی سالم باشیم,تابقدرت,یک فکربازواندیشه ای توانا,توانائیهای خودرابکاربگیریم,واززندگی بهره,درست ببریم,وهمه وهمه,اینگونه تفکرهابه,انسان توان,آنرا میدهدکه خستگی ها وفشارهای ناشی,ازکاررالااقل کمی,ازتن بیرون کنیم وبایدگفت اول,ازهرکس پس ازخدابایدخودباخوددوست باشیم,وبرخود,مهرودوستی,داشته باشیم,وپس ازآن بی شک قادریم دوستان دیگران هم باشیم,ودرکنارهم زندگی خوبی راداشته باشیم
تنها تو می مانی ، از: «قیصر امین پور »
دل داده ام بر باد ، بر هر چه باداباد
مجنون تر از لیلی ، شیرین تر از فرهاد
ای عشق از آتش اصل و نسب داری
از تیره ی دودی ، از دودمان باد
آب از تو توفان شد ، خاک از تو خاکستر
از بوی تو آتش ، در جان باد افتاد
هر قصر بی شیرین ، چون بیستون ویران
هر کوه بی فرهاد ، کاهی به دست باد
هفتاد پشت ما از نسل غم بودند
ارث پدر ما را ، اندوه مادرزاد
از خاک ما در باد ، بوی تو می آید
تنها تو می مانی ، ما می رویم از یاد
____ شاعر : « قیصر امین پور » ______

   Senior Assisted Living
Put your loved ones in good hands with quality senior assisted living. Click now!
Click Here For More Information
 

sofi gari

بعُد سوم (آرمان نامه ارد بزرگ) فرگرد *صوفی گری*
کتاب بعد سوم آرمان نامه "ارد بزرگ" به قلم "استاد فرزانه شیدا"
کتاب بعد سوم آرمان نامه "ارد بزرگ" به قلم "فرزانه    شیدا"

● بعُد سوم آرمان نامه اُرد بزرگ●
● فرگرد صوفی گری ●
____ بیداردر خواب, سروده ی « فرهاد آرین»_____
دشنه که پوستین پاره کرد
و به رگ رسید
بیدار شدآن خفته در خوداسیر
این چه بیداریست
واز چه روی
بر فریاد خودای فرو رفته
در چاه میزنی فریاد..؟
یاران زرد روی سپید پوش دیروز
یا این سیه روی مردمکان دیروز و
سپید پوش امروز.....!
کنون تو بگوی این چه برابریست؟
نیست آیا اشتباهی محض و نا ممکن....؟
سبزم ای دوست این گونه می گفتی...!
پس دست تو کو
ای عدالت گوی دیروز
و.....غارتگر امروز
● « فرهاد آرین» ●
زمانی که بدنبال,افکارواندیشه ی صوفیانه میرویم بایدبخاطرداشته باشیم,که,دردنیای فعلی ورد روزگارامروزما,نیازما,بیش,ازهرچیزبرآگاهی هاواندیشه های روشنی ست که,درآن قادرباشیم باامروز زندگی کنیم ودرکنارآنکه,درعالم تنهائی خودشایدصوفیانه,ودرویش منش بادنیابرخوردمیکنیم,از یبیعت,وتمامی,آنچه,درزمین هست لذتی عارفانه وصوفیانه میبریم,امانگاه,واقع گرانه,وواقع بین مانیزمیبایست حقیقت زندگی امروزراهمانگونه شاهدباشدکه,هست,چراکه,دردنیای واقعی,امروزکه عصر تکنولژی وعصرفضاست,ودرروزگاری روبه رشد,مانیازمنداین هستیم,که,همپای جامعه ی نوین بادنیا خودراهماهنگ سازیم,درگیر شدن بادنیای ماورالطبیعه ودنیای صوفی گری,اگربه بیش ازحدمعمول کشیده شودآدمی رااززندگی واقعی خویش بدورمیاندازد,چراکه,اگردرباورهای خود«امروز»رافراموش کنم,وامروزی راکه نیازمند,بیداری مغزوروح وجسم ماست ونیازمندروح,واندیشه ای,آگاه,است با دنیای صوفی گرانه نمیتوان جوابگو بودوایمان,واعتقادنیزدرجایگاهِ,خوددرخصلت درویشانه ای که آدمی,رابه معنای,زیبای معرف درونی وانسانی,وخدائی بکشانداگرچه,حرمت بسیاری,راخویش راداراست که,در زندگی نیزازآن بهره مند شویم.اماروزگارامروزخواهان,توانمندی مادرزندگی,امروزیست بگونه ای که قادرباشیم به قدرت تلاش وکوشش ,به سرانجامی خوش رسیده سرنوشت خویش دردست بگیریم,وبرزندگی خودنشاطی,درست داشته باشیم ,لذانیازمنددانش امروزهم,هستیم وخردی که,بازمان هماهنگ وهمگام شوداندیشه سازآینده ماباشد وآینده ساز آیندگان ونسل بعدی مانیزباشدوبه یمُّن ویاری قدرت فکرواندیشه وخردی که, لازمه ی امروزاست بهترقادرخواهیم بودجوابگوی خودودنیای خویش باشیم
●آیا تو را پاسخی هست ؟از:شفیعی کدکنی »●
ابر است و باران و باران
پایان خواب زمستانی باغ
آغاز بیداری جویباران
سالی چه دشوار سالی
بر تو گذشت و توخاموش
از هیچ آواز و از هیچ شوری
بر خود نلرزیدی و شور و شعری
در چنگ فریاد تو پنجه نفکند
آن لحظه هایی که چون موج
می بردت از خویش بی خویش
در کوچه های نگارین تاریخ
وقتی که بر چوبه ی دار
مردی
به لبخند خود
صبح را فتح می کرد
و شحنه ی پیر با تازیانه
می راند خیل تماشاگران را
شعری که آهسته از گوشه ی راه
لبخند می زد به رویت
اما تو آن لحظه ها را
به خمیازه خویشتن می سپردی
وان خشم و فریاد
گردابی از عقده ها در گلویت
آن لحظه ی نغز
کز ساحلش دور گشتی
آن لحظه یک لحظه ی آشنا بود
آه بیگانگی با خود است این
یا
بیگانگی با خدا بود ؟
وقتی گل سرخ پر پر شد از باد
دیدی و خامش نشستی
وقتی که صد کوکب
از دور دستان این شب
در خیمه ی آسمان ریخت
تو روزن خانع را بر
تماشای آن لحظه بستی
آن مایه باران
و آن مایه گل ها
دیدار های تو را
از غباران شب ها و شک ها
شستند
با این همه هیچ هرگز نگفتی
دیدار های تو با اینه روزها
آها
در لحظه هایی که دیدار
در کوچه ی پار و پیرار
از دور می شد پدیدار
دیگر تو آن شعله ی سبز
وان شور پارینه را کشته بودی
قلبت نمی زد که آنک
آن خنده ی آشکارا
وان گریه های نهانک
آن لحظه ها
مثل انبوه مرغابیان
و صفیر گلوله
از تو گریزان گذشتند
تا هیچ رفتند
و درهیچ خفتند
شاید غباری
در ایینه ی یادهایت
نهفتند
بشکن طلسم سکون را
به آواز گه گاه
تا باز آن
نغمه ی عاشقانه
این پهنه را
پر کند جاودانه
خاموشی ومرگ
ایینه ی یک سرودند
نشنیدی این راز
را از لب مرغ مرده
که در قفس جان سپرده
بودن
یعنی همیشه سرودن
بودن : سرودن ‚ سرودن
زنگ سکون را زدودن
تو نغمه ی خویش را
در بیابان رها کن
گوش از کران تر کرانها
آن نغمه را می رباید
باران که بارید
هر جویباری
چندان که گنجای دارد
پر می کند
ذوق پیمانه اش را
و با سرود خوش
آب ها می سراید
وقتی که آن زورق بذگ
برگ گل سرخ
در آب غرقه می شد
صد واژه منقلب بر لبانت
جوشید و شعری نگفتی
مبهوت و حیران نشستی
یا گر سرودی سرودی
از هیبت محتسب واژگان را
در دل به هفت آ ب شستی
صد کاروان شوق
صد دجله نفرت
در سینه ات بود ام نهفتی
ای شاعر روستایی
که رگبار آوازهایت
در خشم ابری شبانه
می شست از چهره ی شب
خواب در و دار و دیوار
نام گل سرخ را باز
تکرار کن باز تکرار
● « شفیعی کدکنی »●
خداونددرعقلی که به,انسان بخشیده,است این قدرت,رانیزداده,است که به,همراه,رشدزمان مانیز به سرعت خودرابه پیش برده,تاخودرابه مکانی برساندکه برزمینی که متعلق بهاوست خدائی کندواشرف مخلوقات باشدقدرت زمینی خودرادردست گرفته وطبیعت وزمین وزمان رابه قدرت دانش وخردوآگاهی خودروبسوی پیشرفت برده وآنرابه بهترین شکل برای خود وهنوعان خود بسازدوحتی حامی دیگرموجودات نیزباشدوطبیعت رانیزراارج نهاده براین برکات خداوندی بدرستی نظاره کرده,وبه پاسداری آن بپردازد,پس میبینیم وظیفه ی انسانی مادرخودفرورفتن نیست که بادنیابودن وبرآورده کردن نیازهای خودوجامعه ای ست که نیازمندعلم وپیشرفت وترقی ست تاآسوده تر,آگاه تروخوشبخت ترزندگی کنیم.پس نیازی نیست ازخود بپرسیم که,آیاخداونداندیشه های صوفیانه ی مارابهتر پذیراست یااندیشه ای راکه توانِ,پیش بردن مثبت دردنیاوجامعه رابما,بدهدتاخودسازی خودراتکمیل کرده دنیای خداوندی رازندگی بخشیم,ودردست بگیریم که,اول وآخربرای ماوازآن ماست ومسلم است که,اگر خداوندلازم نمیدانست که فکربشری قادربه,اینهمه,رشدباشد خودمغزآدمی,رابگونه ای میساخت محدودیتهای برای او قائل میشد که بردیگرموجودات وحیوانان زمین بخشیده است که تنهاباشکاری درروززنده باشندوبانیروی ذاتی قادربه تشخیص خطردرپیرامون خودبوده,وازخوددفاع کرده یابگریزندوتابع قانون جنگل باشندامابرای,آدمی قانون وقوانینی وضع نموده,است چراکه میداندآدمی درک میکند,میفهمد,رشدمیکندوخودرامیتواندبه قله های بلندی برساندتا,درپیشاروی دیگرموجودات تاج اشرفیت برسرنهاده ومغرورعقلی باشدکه,هدیه وبرکت وبخشش خداوندگاراست که باوقدرت تفکروکشف وساختن داده است ,تاعاشقانه,دنیائی راکه باوبااینهمه برکت ارزانی داشته است دوست داشته برحمایت ونگاهداری آن,بکوشدوبدین شکل قدردان,این لطف خداوند ی باشیدوسازنده ی دنیائی که نیازآدمی ست تاخودچون نهالی جوانه زده,ورشدونمو کندودنیارانیزبه,رشدونمو بیشتری یاری دهد.
● نهال ●
ای نهال تازه روئیده
بهاران را تو آوردی ؟!
و یا آنکه بهاران
رویش باغ بهاری بود
من اما سبزی این زندگی را
در بهاران پاس میدارم
من از هر گل
که میروید ز هر سبزه
ز هر برگ درختی
از بهاران قصه میگویم
و میدانم که هر دل
در درون رنگ محبت را
بخود دارد
پرازرنگ بهاری پر
ز گلشن هاست
تو اما
ای نهال تازه روئیده
ز قلب خاکی دنیا
نگاهی کن به قلبی که
بهاران را
درون خود پذیرا شد
که اوهم در درون خود
بسان یک نهال تازه
وزیباست
که او در سینه
همچون یک بهار
تازه میماند
که رازهر شکفتن را
چو شوقی تازه میداند
که گوئی هدیه ای
از سرزمین سبز
خوبی هاست
بهاران آشنا
با قلب انسانی ست
که روحی همچو گل دارد
و هر باران چشم او
چو باران بهاران پر
طراوت پر ز بوی عشق
وعطر گلشن و گلها ست
تو ای روئیده
از خاک زمین دریاب
که این قصل بهاری
فصل سبزعشق و عاشقهاست
که این فصل بهاری
رویش عشقی
به قلب عاشق دنیاست
به قلب عاشق شیدا
بهاران جاودان بر جاست
بهارعاشقي زيباست
● فرزانه شیدا●
لذاخدائی که خودبهترین تدبیراندیش زندگی مابوده,است حکم خودرادرتمامی سوره ها وآیات نیزبما رسانده است که می بایست فکرودل وروح خویش رابادانشی که لازمه ی زندگیست وباخردودانشی که برای مادرنظام پیشرفت زندگی لازم است به خودسازی خویش پرداخته تا "بارسیدن به شناخت خودبه او"برسیم کمااینکه,اندیشمندان دنیانیزبه,همینگونه تفکرکرده اندکه,درخردواندیشه نام آوران دنیای ماشده اندواگر گوشه عزلت گرفته وبخودخویش ودنیای ماورالطبیعه,دلخوش میساختندکسی نبوداینهمه,دانش زمین وفضاراکه امروزه,دراختیارمابگذاردواینکه بگوئیم خداوندهرکسی رابرای چیزی آفریدوصوفی نیزبایدصوفی بماندتنهازمانی کاربردداردکه صوفی دنیای مادرعلم ودانش خویش آنقدرپیش رفته باشدکه,درمقام استادی خودقادرباشدنسل,امروزراباامروز تعلیم دهدوازجوانی که, دردنیای اینترنت وعصر فضازندگی میکندتوقع نداشته باشدکشف واختراع خودرادرعالم ماوالطبیعه جستجو کندوخط ومشی خودازدنیای آنسوی زمین وزمان بگیردآنهم,وقتی که روی همین زمین میبایست زندگی بگذراندودرواقعیت زندگی,دنیای صوفیگرانه نان وآب اورانمیدهدودانش اودردانشگاه زندگی ودردانشگاه"علم"است که رشدمیکنددرفلسفه,ومنطق زندگی نیزوقتی,آدمی سرشارازسوال,وپرسش بجامانده,است پرسیدن ازدنیای ماوارالطبیعه انقدرهادردی رادوانمیکندکه,درروزگارامروزی بتواندجوابگوی مادرجای مادرسازمان,واداره ای باشدویادرمحلی دولتی,وحتی دراجتماع وهرگز نمیتواندبادانش ماورالطبیعه ودنیای صوفیگرانه سوالهائی راکه,ازایشان,ازعلمِ امروز وفناوریهاوموارداستفاده,از آن, پرسیده میشودرانیزباعلم امروزی وبه, زبان امروزی پاسخگوباشدودردنیاروزانه درجای علوم عارفانه,دانش وعلم ومدرک اوست که پاسخ سوال میدهدوباعث میگرددکه,اودرآن,اداره شاغل گرددوهمچنین دردیگرمراکزدنیاکه نیازباین است که,انسانی آزموده رابکارگیرندکه,ازدانش علمی وتحصیلی وتخصص اواستفاده ای مثبت گرفته کاردنیارانیزدرچرخه ی زندگی راه,انداخته وزندگی بدرستی وبه روال عادی درچرخش باشدلذا ذنیای عارفانه درخلوت خود داشتن وروح خویش را جلائی دادن جای خود دارد ودرجهان بیرون ازاین خلوت زندگی کردن ودانش زندگی آن را نیزداشتن جایگاه خودرابا دانش وآگاهی خود طلب میکند.
● میخواستم ...میخواهم....●
میخواستم سر بر سینه آبی
آسمان بگذارم
وزار بگریم
دور بود
میخواستم
بر موجهای پرتلاطم
دریای آبی بنویسم
آرام نمیگرفت
میخواستم
بر نوک پرنده آبی رویام
نغمه ها بگذارم
پرواز کردورفت
سینه ترا یافته ام
آبی تر از آسمان
دریا رویا
بگذار سر برسینه تو
بگریم وبنویسم
نغمه رویائی عشقم را
سرشار از زلالی چشمه روحی
که تنها عاشق توست
با من بگو تا کجا میتوان
بر سینه تو تکیه کرد
که عاشقانه میخواهمت
● ۱۵ بهمن ۱۳۸۵ - از فرزانه شیدا ●
ماامروزنیازمند بیشترین علم وبیشترین صنعت وبیشترین تکنولژی هستیم تابتوانیم همپای دیگران درجهان گام برداریم,واین نیازمنداین است که,کلاسها ی دانشگاههای ماپرباشدازدانشجویان آزموده وکنجکاو وعلاقمندی که به پیشرفت خودوجامه ی خویش اهمیت میدهندونیازمنداین هستندکه مانند تمامی دنیاازهمه چیزدرزندگی امروزی بهره ای به,مساوات برندکه خدا نیزبین افرادروی زمین فرقی قائل نیست واین ماهستیم,که فرق خودرادیگری مشخص میکنیم بااینکه تاچه میزانی بر رشد فکری خود برعلم ودانش وپژوهش خویش افزوده,وقادرباشیم,دردنیاخودرابعنوان,انسان تعلیم یافته وآموزش دیده به دنیامعرفی کنیم که,این نه خودنمائی ست نه خودپرستی که,این خودسازیست وحق هرانسان که خویشتن رابسازدودرخدمت خودوجامعه ی خویش باشد.خواسته های انسانی ماوآرزوهاوآمال ماست که زندگی انسانهارارو به کمال وپیشرفت برده است وهمواره پیگیری این آرزوهاست که انسان رادر زندگی شادولبریزازانگیزه میکندتاتوان آنراداشته باشدکه به,افکارخودشکل داده,درنهایت کاشفی, مخترعی,اندیشمندی نویسنده ای,شاعری و... دردنیابوجودبیایدکه دربسیاری ازبخشهای زندگی افکار واندیشه وساختارفکر وشکل اندیشه ی ایشان الگویِ, هزاران جوانی دیگردرخودسازی میگردد
_____نگاه از ..____
دل را روشنی بخش
و از ورای آن بنگر
زیبا خواهد بود
دیدنی
با امیدِدیدارِزیبائی
بوسه های طبیعت
بر تن نرم زندگی
تن نرم آب
در آغوش زمین
ریشه های درخت
بوته های سبز
گلهای رنگین
در هم آغوشی خاک
نوازش نسیم بر برگ و گل
بر چهره منو تو
نگاه سبز زمین بر ما
نگاه آبی آسمان
بر منو تو
بوسه های باران و برف
بر چهره ها بر زمین
عشق مگر چیست
آغوشی گشوده
از محبت در طپش قلبی
طپش قلبی
...در مهربانی ستودن
خواستن و
عاشقانه زیستن
بخشیدن محبت خویش
بی چشمداشتی
ما ستوده ی
زمین و آسمانیم
به حکم خدای عشق!
زندگی
بسیارعاشق ماست
مااما, به ویرانیش
کمر بستیم
ما هستی را, بی نگاه
گذشتیم و رفتیم
اما, دیگر بس
ناله های غم
دیگر بس شکایتها
ما خود,ویرانی
همه چیز بوده ایم
در زندگی ،
عشق
و باهم بودنها
ندیده ام
"هیچستان سهراب" را
میدانم
امابه هیچستان
رسیده ایم
در اوج داشتن های
همه چیز
ما خود
ترانه زندگی
بی صدا کرده ایم
ما خود
عشق رارانده ایم
به کوچه های غریب
ما خود
نامهربانی را
به خانه دل بردیم
تنهائی گزیدیم
...
درخلوتها
گاه سربر
آغوشِ ناامیدی
در کتمانِ عشق
ما به طواف
« نمی توانم ها»
«نمی شودها»
« ممکن نیست»
عادت کرده ایم
ما بی اعتباری احساس
و ناثباتی اندیشه را
آشفتگی روح خویش را
زندگی خواندیم...
اما ...
دل را روشنی بخش
واز ورای آن
زندگی را بنگر
زیبا خواهد بود
نگاهی ساده
در باور آنچه هست
در حقیقت زندگی و عشق
در دیدنِ تمامی
رنگهای زندگی
زیبا خواهد بود.
● ۱۳۸۵/۲/۱۸سه شنبه از: فرزانه شیدا●
خداوندنیز باکلام آسمانی خودجزاین,ازبشر نخواسته است حتی درمقامِ"آرزو" نیزخداونداینراعنوان کرده است که:«بیشترین چیزرازمن بخواهید»,پس مامیتوانیم بیشترین چیزهاراباخواست اونیز داشته باشیم چراکه خوداوامر برخواستن میکندوخوداوقدرت توانستن رانیز با تولدمااز آغاز,برمابخشیده است تاقادرباشیم باخواستن وقدرت توانستنِ خویش به مرحله توانستن وانجام دادن و برآورده کردن آرزوهاو آمال وخوشبختی خوددست یابیم ودرزندکی خودسربلندباشیم وخوددربی نیازاز بندگان دیگراحساس کنیم وهمواره نیازمند لطف ومرحمت اوباشیم وخواهان اینکه,باتنی سالم وفکری بازوخردمندانه یاریمان بخشدتاقادرباشیم,راه زندگی رابه نیکی ودرستی طی کرده,درزندگی انسانی موثروباارزش,وسربلند باشیم
*- آدمیان ترسووناکارآمد خودرادردنیایی صوفیانه قهرمان می بینند.*اُرد بزرگ
*ـ سرزمینی که جوانانش دارای افکاری صوفیانه هستند،بزودی بردگی رانیز تجربه می کنند.*اُردبزرگ
●پایان فرگرد صوفی گری●نویسنده:فرزانه شیدا

   Home Improvement Projects
Do it right the first time. Click to find contractors to work on your home improvement project.
Click Here For More Information
 

Tavanaee 1

بعُد سوم (آرمان نامه ارد بزرگ) فرگرد *توانایی*

کتاب بعد سوم آرمان نامه "ارد بزرگ" به قلم "فرزانه    شیدا"

●درانتظار چه...؟!
اینهمه بردر میخانه نشستیم, چه شد؟
بغض دل, بر لب پیمانه شکستیم ,چه شد؟
از خود ودیر مغان گاه گُسستیم ,چه شد؟
عهد با دلبر جانانه که بستیم ,چه شد؟

اینهمه از سر تدبیر وخرد نیز نبود
بر همه هستی ما شور دل انگیز نبود
غم بدل, پای کشان ,رفته شکستیم ,چه شد؟
زندگی غیر همان, درد غم انگیز نبود

قدرِ دانائی خود هیچ ندانیم چرا ؟
بی خرد, پای,دراین دشت کشانیم چرا؟
ناتوان ازچه شده قلب ودل ودیده ی ما ؟
دیده ودل ز چه بر نور خدائی نرسانیم؟ چرا؟

«عقل » ما را , به در خانِ خدا میخواند
«چون خدا, عقل وخرد داده , خود او میداند
اشرف روی زمینیم!... چرا منتظریم؟!
تا به کی «عمر» مگر روی زمین میماند؟!

این پریشانی ما, از سَر نادانی ماست
ناتوان بودن ما ,در َسر انسانی ماست
تا نباشد خردی ,عقل کجا راه برد؟ !
بی خرد ماندنِ ما, مایه ی ویرانی ماست

جان من ! جام مّی وساقی وجانانه کجاست
تا نباشد دلخوش , لذت پیمانه کجاست؟
ما دراین میکده , گر, خوار نشینیم , رواست
بی وضوِدل وجان,لذت ِمستانه, کجاست؟

بّه که برپا شده در راه دگر پای نهیم
وندرین غصه سرا بّه که زغمها برهیم
بی خدا ,کوردلی , با دل وچشم ونگهیم
بّه که درروح وروان ,« عشق خدا » جا بدهیم
_●_ سروده ی فرزانه شیدا /1388

کتاب بعد سوم آرمان نامه "ارد بزرگ" به قلم "فرزانه شیدا"

● بعُد سوم آرمان نامه اُرد بزرگ●
● فرگرد توانایی ●
__ «هفتخوان » __
چه توفان درین باغ بگشودد ست
که سرو بلند تناور شکست ؟
چه شوری در آن جان والا فتاد
که آن مرد چون کوه از پا فتاد
چه نیرو سر راه بر او گرفت
که نیرو از آن چنگ و بازو گرفت ؟
چه خشکی در آن کام آتش فشاند
که آن تشنه جان رابه آتش کشاند ؟
چه ابری از آن کوه سر بر کشید ؟
که سیمرغ از قله ها پر کشید
چه نیرنگ در کا سهراب رفت ؟
که با مرگ پیچید و درخواب رفت
چه جادو دل از دست رستم ربود ؟
که بیرون شد از هفتخوانش نبود
خمار کدامین می اش درگرفت ؟
که از ساقی مرگ ساغر گرفت
پدر را ندانم چه بیدادرفت
که تیمار فرزندش از یادرفت
_●_از :« فریدون مشیری » _●_
درزندگیِ,انسان تمامی توانائی های,اوبه نسبت دانائی های شکل گرفته است,که,براساس تجربیات زندگی وتحصیلات آدمی زیادوکم شده,وهمچنین هرروزه,نیزبه نسبت آنچه,درزندگی میآموزیم,وآنچه خودباآموزش های تحصیلی وگاه نیزدروسی متفرقه,ودرکنارآن,باخواندن,کتابهاومطالب ومقالاتی,که علاقمندی ماراجلب میکندوهمچنین به یاری رسانه هاوآموزشهای اکتسابی زندگی برخوداضافه میکندکه این آموزشها بتدریج درطول زندگی بیشتروبیشترمیشودوهیچ چیزنیست که بدون یادگیری وتمرین ازتوانائی های آدمی بشماررود.چون مابیشترین توانائی های خودراازطریق دانش مربوط به آن وهمچنین آموزش ,دررشته هایی که مادرانجام آن,درخودتوانائی یادگیری واستعدادهای آنراداشته ایم کسب کرده,وبکارگرفته وبیشترین توانائیهای مابه نسبت استعدادهاونوع علاقمندیهایی,است که, خودانتخاب کرده ایم ودرهمان فن ورشته نیز به,آموزش ویادگیری وشاید گرفتن مدارکی پرداخته ایم یادرخصوص آن کاروآن رشته بنوعی خودراتعلیم داده ایم, درنتیجه هرچه بیشتر خود را درآنهاآموزش دهیم نیزبیشتر قادربه,استفاده ازاین توانائیهاخواهیم بودبه همین نسبت,وبه نسبت پیشرفت روزگار گاه رشته هاوفنونی رانیزآموخته ایم که لازمه ی زندگی کنونی ما بوده است ومسلم است که دردنیای امروزی هم نیزتنها کسی میتواندبارمسئولیت زندگی خویش راراحت تروآسوده تربدوش گرفته باخودبکشدکه بیشتربارشته هاوعلوم وفنون امروزوی وفن زندگی دراین روزگار آشنا باشد تاقادرباشد,ازاندیشه های روز سردرآورده ومعنای هریک ازقوانین روزگارامروزی رادانسته یا درک کند وبدنبال هماهنگی خودبادنیای کنونی باشد,چراکه,دنیای کنونی هفت خوان رستمی به شیوه ی خودراداردکه ماتنها با داشتن دانش وآگاهی آن میتوانیم برآن مستولی شده و, مشکلات خویش رابازگشائی کرده,وبر توان وقدرت عمل وفکر خودبیافزائیموبر این مشکلات فائق آئیم,آنگاه شایدبهتر بتوانیم موفق شویم که نقش زندگی خودرادرعمری گذرا,امابرای همیشه ی بودن خودثابت وماناکنیم تا روزگاروعمرماحداقل راحت تروبادانش بیشتروقدرت وتوانائی بیشتری نیز بگذردواحساس شادی یا ,رضایت وآرامش خاطری همراه باحس خوشبختی درامروز وفردای خود,دردل,وروح خوداحساس کنیم.لذا قلمرو توانائی ما براساس توانائیهای ما وسعت بیشتری را پیدا میکند ولازمه ی داشتنن این نوع توانائیها,صبر وشکیبائی وتلاش ما برای خودسازی ست تاقادرباشیم زندگی خویش را بهتربسازیم وثبات خودرابیشتر کرده وازآن بهره ای مثبت ببریم وآرامشی درخاطر داشته باشیم که همواره میتوانیم لااقل با توانائی های خود گلیم خودراازآب کشیده ونیازمند کسی نباشیم
_●_ «دیگری در من »_●_
پشت این نقاب خنده
پشت این نگاه شاد
چهره خموش مرد دیگری است
مرددیگری که سالهای سال
در سکوت و انزوای محض
بی امید بی امید بی امید زیسته
مرد دیگری که
پشت این نقاب خنده
هر زمان به هر بهانه
با تمام قلب خود گریسته
مرد دیگری نشسته
پشت این نگاه شاد
مرد دیگری که
روی شانه های خسته اش
کوهی از
شکنجه های نارواست
مرد خسته ای که
دیدگان او
قصه گوی
غصه های بی صداست
پشت این نقاب خنده
بانگ تازیانه
می رسد به گوش
صبر
صبر
صبر
صبر
وز شیارهای سرخ
خون تازه می چکد همیشه
روی گونه های
این تکیده خموش
مرد دیگری نشسته
پشت این نقاب خنده
با نگاه غوطه ور
میان اشک
با دل فشرده در
میان مشت
خنجری شکسته در
میان سینه
خنجری نشسته در
میان پشت
کاش می شد این نگاه
غوطه ور میان اشک را
بر جهان دیگری
نثار کرد
کاش می شد
این دل فشرده
بی بهاتر از تمام
سکه های قلب را
زیر آسمان دیگری
قمار کرد
کاش می شد
از میان این ستارگان کور
سوی کهکشان دیگری
فرار کرد
با که گویم این سخن که
درد دگیری است
از مصاف خود گریختن
وینهمه شرنگ گونه گونه را
مثل آب خوش به کام خویش ریختن
ای کرانه های جاودانه ناپدید
ایم شکسته صبور را
در کجا پناه می دهید ؟
ای شما که دل
به گفته های من
سپرده اید
مرددگیری است
این که با شما به گفتگوست
مرد دیگری که شعرهای من
بازتاب ناله های
نارسای اوست
_●_از :« فریدون مشیری » _●_


ادامه در آدرس
http://b4armannameh.blogspot.com/2010/02/blog-post_06.html

   Home Improvement Projects
Improve your home. Click for products, services, and project ideas.
Click Here For More Information
 

Ketab 10


   Home Improvement Projects
Click here to find experienced pros to help with your home improvement project.
Click Here For More Information